شش ماه گذشت

درست شش ماه قبل یعنی در نوزدهم شهریور امسال، در روز شنبه‌ای همچون امروز که بیست اسفند است آغاز یک پایان برای ما بود. آنروز نیز مثل تمام شنبه‌ها اتوبان تهران کرج غلغله بود و من سوار یک خطی مسیر ونک خودم را به بیمارستان آتیه می‌رساندم. در طول مسیر آرام بودم چون خطر از بین رفته و حال مادر رو به بهبود بود و آنروز وقتی برای آخرین بار او را در بیمارستان دیدم چهره‌ای بهتر از روزهای دیگر داشت و هیچگونه احتمالی نمی‌رفت که عصر آنروز آخرین ساعات زندگی  مادر باشد. عصری که غمبارترین ساعات زندگی من آغاز شد و چهره دیگری از آن برایم آشکار گردید. از آنروز هر اعلامیه ترحیم برایم نشانه‌ای بر پایانی دیگر است. مخصوصا اگر مادری از بینمان رفته باشد.

عصر پنج شنبه 18 اسفند، سیمین دانشور بزرگترین بانوی داستان ایران نیز از این دیار درگذشت و به گذشتگان پیوست. انسانی دیگر و همچنین مادری دیگر.

سیمین در اثر منتشر نشده خود "ساربان سرگردان" اینگونه از مرگ می گوید: «این مرگ چیست که حضورش آدم را به مرور زندگیش وا می دارد؟ انگار زندگی در پیش چشمهایش رژه می رود و آدم از خودش می پرسد: من در این زندگی چه کرده ام؟ نمی پرسد چه خواهم کرد؟ چرا که نمی داند کی نوبت او می رسد...»

خدایشان بیامرزاد.

/ 0 نظر / 5 بازدید