بسوی کربلا

دردسرتون ندم هرچی از ما انکار بود از اون حرفهای اینطوری. خلاصه خر شدیم. یاد زمان جنگ افتادم: " هر که دارد هوس کربو بلا، بسم الله". از موسسه که اومدم بیرون، رفتم یکم پول جور کنم و حدود ساعت 7 با مامان و بابا راه افتادیم دنبال اتوبوس. اواسط بهمن ماه بود و اون شب تعقیب و گریز ما تو جاده‌های خطرناک و سرد غرب کشور خاطره ای بود واسه خودش و مخصوصا مامان داشت تو ابرا پرواز می کرد.

اذان صبح تو یه مسجد نزدیک مرز مهران، اتوبوس واسه نماز صبح ایستاده بود که بالاخره بهش رسیدیم.

چهار روز تو نجف بودیم. من مشغول عکس و فیلم گرفتن از عزاداری شیعیان عراق در خیابانهای نجف و مامان و بابا هم مشغول زیارت حرم حضرت علی، وادی‌السلام و ... . تو این سفر، من از ابتدا تا ظهر عاشورا یه مشاهده گر و یه همراه بودم و مامان کسی که انگیزه و شور و اشتیاقش منو سرشار از شادی و رضایت می کرد. اما حکایت روز عاشورا و ظهر اون چیز دیگری بود از جنس همون حرفهایی که مسئول موسسه می گفت.

صبح روز پنجم راه افتادیم به سمت کربلا. اونروز عاشورا بود و در طول راه کربلا، خیلی از مردم بومی رو می‌دیدیم که پیاده کنار جاده مسیر رو طی می‌کردند. ما بیشتر راه نجف تا کربلا رو با اتوبوس رفتیم و هر چه به مشهد حسین نزدیکتر می‌شدیم احساس نزدیک شدن به مرکز یک حادثه عظیم بیشتر می شد.

نزدیکهای کربلا، شاید حدود 10 کیلومتری، بالاخره اتوبوس از حرکت ایستاد و گفتند راه بسته شده و دیگه جلوتر از این نمیشه رفت. همهمه ای بین خیل زوار در گرفت. عشقی که همه اونها رو، این همه راه تا اینجا کشونده بود خیلی شدیدتر شده بود وقتی میدیدن فاصله اشون از هر زمان دیگه کمتره و بازم دسترسی به اون ساده نیست.

من از اتوبوس پیاده شدم و پیاده راه افتادم و رفتم و رفتم تا رسیدم به خاکریزی که باعث بسته شدن راه شده بود. از خاکریز رد شدم و چند تا ماشین ون دیدم که مردم رو سوار می‌کردن تا کمی جلوتر ببرن. امیدی پیدا شد که خودمونو تا ظهر به حرم برسونیم. برگشتم دنبال مامان و اینبار با هم راه افتادیم و بابا موند تا وسائل رو بیاره. اشک شوق رو می تونستم تو صورت مامان ببینم وقتی پا به پای من به سمت حرم امام حسین قدم بر می داشت. اون لحظات برای من بی اعتقاد معنایی فرای عقل و منطق داشت.

اولین بار تو این سفر بود که مشتاق رسیدن شده بودم. راه رو بلد نبودیم و به ناچار فقط مسیر حرکت جمعیت رو دنبال می کردیم. مسیری که ما رو به یک فضای ناشناخته و غریب می رسوند. هر چیزی تو اون لحظات برام ارزش ثبت داشت. حیف که فقط یه دوربین دیجیتال کوچیک 16 مگابایتی بیشتر همرام نبود تا از خونه‌ای که نذری قیمه می‌داد خیل مردمی که همراهشون می‌رفتیم و خونه ویلایی که پر از درختان پرتقال بود عکس و فیلم بگیرم.

بعد از حدود نیم ساعت پیاده‌روی،‌ بالاخره به مقصد رسیدیم و  در فضایی غیر قابل وصف قرار گرفتیم. فضایی آکنده از غم و ضجه زن و مردهایی که در اطراف هیئتهای پر هیاهوی عزاداری ایستاده بودن و کاملا می‌تونستی درک کنی که برای شهادت پدر و برادرهای خودشون، با این شدت گریه و فریاد می کنند. تو اون لحظات من و مامان، در کنار هم و در میان کارزاری قرار داشتیم که به یک رویا شبیه تر بود تا تمثیلی از یک واقعه تاریخی.

تجربه اون لحظات مشترک، در رابطه من و مامان، غنا و یگانگی بوجود آورد که غبار گذشت زمان هیچوقت کهنه‌اش نکرد و نخواهد کرد. بعد از برگشتن، مامان خیلی دوست داشت بازم بره کربلا اما مثل اینکه قسمتش همون یکبار بود.    

این روزها دوست دارم به یاد مامان هم که شده لحظاتی در فضای عاشورای کربلا قرار بگیرم و همینطور شبهای جمعه کمی دعای کمیل گوش کنم.

بهمن ماه سال 84

بهمن ماه سال 84بهمن ماه سال 84

بهمن ماه سال 84

/ 1 نظر / 9 بازدید
مرتضی

خوشا به سعادتشون.ایشالا امشب بر سر سفره مادر سادات مهمان باشند.[گل]