برگی از دفتر خاطرات

شهریور ماه امسال که اولین سالگرد مامان برگزار شد، دو تا مراسم دیگه هم تو فامیل داشتیم. یکیش ازدواج یکی از دختر عموها و دیگری بله‌برون و خواستگاری پسر خاله‌‌ام صاحب که مامان، خیلی دوستش داشت. اگه مامان تو این جشن‌ها با ما بود، مطمئنا از هیچ کاری برای شاد کردن مراسماتشون چشم‌پوشی نمی‌کرد. آخه از وقتی یادمه، مامان تو بیشتر مراسمهای فامیل میدون دار بود . اون بود که بقیه رو می‌کشوند وسط تا برقصن و مراسم رو شاد کنن و تو این زمینه ید طولایی داشت. هر چند من به عنوان پسر بزرگش کلا از این نعمت بی‌بهره‌ام.

در تمام این سالها و مراسماتی که مامان در آن شرکت ‌کرد، فقط یه مجلس شادی بود که مامان رو اینجوری ندیدم. اونم جشن  عروسی خودم بود. استرسی که اونروز مامان تو وجودش بود اصلا نمی‌گذاشت که بتونه از جشن لذت ببره و تقریبا در همه روز عروسی، نگرانی تو چشماش و صورتش موج می‌زد. وقتی بعد از رفتنش، فیلم‌های مراسم رو می‌دیدم چیزی که بیشتر از همه برای جلب توجه می‌کرد، نگرانی واضطرابی بود که در تمام تصاویر مشخص بود و باعث شد اونروز کمتر تو عکسها لبخندی بر لبانش نقش ببندد.

  این هفته سومین سالگرد ازدواج ما هم گذشت. بر خلاف سالهای قبل، امسال مراسمی نداشتیم. معمولا هرسال در این روز چند تا از فامیل یا دوستان  دور هم جمع می‌شدیم و اینجوری شادی‌هامون رو چند برابر می‌کردیم.از مراسم دوسال قبل، مامان فقط در اولین سالگرد ازدواج با ما بود، شبی که همه تو خونه مامان دور هم جمع بودیم و اونم مثل پروانه دورمون می‌چرخید. از شادی ما شاد بود و اسفند دود می‌کرد تا کسی خانواده‌اش رو چش نزنه.  عکس‌ها اون شب رو به یادگار در زیر ببینید.

89/8/8 خونه مامان

89/8/8 خونه مامان

/ 1 نظر / 44 بازدید
سمیه

عزیزم مامان روز سالگرد ازدواجمون با ما و با شادی ما هم شاد بود. مطمئن باش.