یک شیشه مربا

روز دومی که مامان رو برده بودیم بیمارستان، بر خلاف روزهای عادی، صبح زود پا شدم که از کرج بیام بیمارستان، مبادا دکترش بیاد و بره و من نبینمش. تو اون هفته من که صبح‌‌های زود به سختی از خواب پا میشدم، به عشق دیدن مامان، بی اینکه نیاز به زحمتی باشه خواب رو بی‌خیال شده و به تهران میومدم. اونروز هم پاشدم و رفتم سر یخچال تا چیزی برای صبحونه بردارم. هوس مربا کرده بودم کمی گشتم و یهو اون ته مه ‌های یخچال شیشه مربای آلبالوی مامان رو دیدم، شیشه مربایی که من و خانمم حدودا اوائل تابستون از مامان، اونم به اکراه گرفته بودیم. گرفته بودیم که یه جورایی دل مامان از اینکه دستشو رد می‌کردیم نشکنه. آخه ما که تا چند ماه پیش تو رژیم بودیم و خیلی با شیرینجات میونه خوبی نداشتیم و مامان هم، تبحری تو پخت مربا نداشت. بین مرباها، مامان مربای آلبالو رو بیشتر از همه دوست داشت و همیشه فصل آلبالو که می‌شد چند تا شیشه مربا می‌پخت اما همیشه یا خیلی ترش می‌شد یا خیلی شیرین. ما هم همیشه به شوخی، بهش می‌گفتیم:

-        با این مربا پختنت آلبالوها رو حروم می‌کنی. خوب بلد نیست نپز.

و مامان هم گوشش بدهکار نبود و سال بعد با همون عشق و علاقه همیشگی، چند تا شیشه مربا می‌پخت و می‌گفت:

-        خودم می‌خورم اگه شما دوست ندارین.

اون شیشه مربایی که امسال از مامان گرفته بودیم، دو سه ماهی بود که دست نخورده تو یخچال بود. یاد مامان افتادم و شیشه مربای آلبالور رو برداشتم. سر سفره نشستم و یه لقمه نون و مربا گذاشتم تو دهنم. با مزه مزه کردن اولین لقمه‌ مربا که اینبار الحق خیلی خوشمزه از آب در اومده بود، بی‌اختیار اشک تو چشمام جمع شد. خودمم نفهمیدم چم شد من اصلا اهل گریه نبودم، اما اون لحظه، نا غافل این فکر از ذهنم گذشت که اگه خدای نکرده اتفاقی برای مامان بیوفته، دیگه من طمع مرباهای مامان رو احساس نخواهم کرد و دلم غرق غصه شد.

اون هفته کذایی هر روز؛‌ صبح رو با شیرینی مربای مامان آغاز کردم و چند بار به خودم گفتم وقتی میرم پیشش، ازش به خاطر اون تشکر کنم اما وقتی به بیمارستان می‌رسیدم،‌ یادم می‌رفت.

حالا دو ماهی میشه که مامان رفته. واسه من باقیمونده اون شیشه مربا، مثل یه گنج شده و نمی‌خوام تمومش کنم. هنوز وقتی  یه دونه از آلبالوهاشو می‌ذارم تو دهنم ناخودآگاه بغض راه گلومو می‌بنده و اگه مواظب نباشم اشکهام سرازیر میشه.

مامان جان اونروزا یادم رفت که بهت بگم اما الان به تمام وجود برات می‌نویسم تا بخونی:

جون خودم امسال مربات خیلی خوشمزه شده. دستت درد نکنه.

17 آبان 90

/ 0 نظر / 6 بازدید