شتک

روزهای پایانی سال 93 است. نوشتن هر روز برایم سخت تر می شود چون وقت فراغتی برایم نیست. افکار نوشتی می ایند و می روند و من همچنان تنها به گذشت زمان می نگرم و تنهایی. سالی که گذشت بر خانواده ما مصیبت بزرگی اصابت نکرد اما چه فرقی می کند، خانواده های بسیار در اطراف ما داغدار شدند و این در تمام طول سال اتفاق افتاد، از روزهای عید گذشته تا همین ایام عید پیش رو.

تصور شروع سالی جدید با درد جانکاه از دست دادن عضوی از خانواده برایم بسیار غم انگیز است. روزهایی را به یاد می آورم بی غم، که رسیدن عید و بهار شادی زائد الوصفی بهمرا داشت، روزهای بچه گی. عیدهایی پر جنب و جوش و پر از خاطره های شیرین در کنار خانواده و آشنایان. با هم بودنهایی که نفس وجودش شادی بخش بود.

اینگونه که پیش می رویم زندگی هر روز خالی تر می نماید. خالی از آنچه دوستش داشتیم و پر از آنچه حسی بر نمی انگیزد. شاید این مشکل من باشد و من رو به افسردگی و مرده گی پیش می روم. اما آنچه در اطراف می بینم بیش از آنکه بازتاب شور و شعف باشد، رنگ بیتفاوتی و روزمره گی دارد. شاید این خاصیت داشتن عیدهای بسیار باشد و همه آنها که نزدیک 40 بهار را گذرانده اند به چنین بدبینی  ای دچار می گردند.

باری، چاره ای نیست جز گذراندن این بهار های بی رنگ، به امید آنکه بهارهای از نوع دیگر برسند و شمه ای از آن عیدهای بچه گی را با خود بیاوند. بی خیال اندوه.

/ 1 نظر / 26 بازدید
مرتضی

ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺨﺶ ﺭﻭﺣﺖ ﺑﺎﺷﺪ... ﺑﺮﺍﯼ ﻗﻠﺒﺖ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ بطپد ﮐﻪ ﻟﯿﺎﻗﺖ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ... ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺰ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ...! ﺑﯽ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ... و برایت میخواهم زیر باران عاشقانه های خدا خیس ترین باشی...! دعا میکنم تا موفق ترین باشی.... و بهترین ها برایت باشد... و امسال بهاری ترین سال زندگیت باشد.... عیدت مبارک باشه دوست حوب و مهربانم.[لبخند][لبخند][لبخند][گل][گل][گل]