خوابها

می‌خوام خوابی رو که چند شب پیش در مورد مامان دیدیم، تعریف کنم.

تو بیمارستان، تو بخش اورژانس منتظر و مضطرب بودم، بهم گفته بودند حال بابا خوب نیست و منم خودم رسونده بودم بیمارستان و منتظر بودم بیاد، یه لحظه در اورژانس باز شد و باجناقم رو دیدم که سراسیمه وارد شد، رفتم سمت در و چند تا دیگه از فامیلهای دور و نزدیک با هم وارد شدند و آخراز همه بابام همراه دو تا عمه‌ام وارد شد. بابا رو خوابوندم روی تخت سیار اورژانس و رفتم که پرستار رو صدا کنم.

یک لحظه، مامان رو دیدم که کنار تختش وایستاده، تعجب کردم. مامان که دو ماه میشه از پیش ما رفته، به بقیه نگاه کردم دیدم کسی به بودن مامان توجه نمی‌کنه. داد زدم "مامان" و بعد رو کردم به همه گفتم مامان اینجاست نمی‌بینین؟ مامان همون چادر خاکستری با گلهای ریز سرش بود. نگاش کردم صورتش عجیب بود و چشماش رنگ خاصی داشت میشه گفت خرمایی رنگ بود و براق. دستاشو گرفتم و بوسیدم، بقیه نمی‌دیدنش و فقط من می‌دیدمش. خیلی خوشحال بودم. یهو بابا ناله‌ای کرد. یادم اومد که قرار بود برم دنبال پرستار، یه لحظه برگشتم پهلوی بابا دیدیم که خیلی بی‌تابی می‌کنه و نفس کشیدن براش مشکل شده. رفتم دنبال پرستار. گفتم "بیمه ما رو قبول می‌کنین" گفتند "باید بری از پذیرش بپرسی." دوان دوان رفتم سمت پذیرش که بیرون بیمارستان بود و اونجا که رسیدم کسی رو پیدا نکردم.

دوباره برگشتم سمت اورژانس دیدم پرستارها دارن بابا رو با خودشون می‌برن. گفتم "کسی تو پذیرش نبود" گفتند "اشکالی نداره حال مریض خوب نیست باید ببریمش تو بخش." بابا رو بردن و یکی دو نفر از آشناها هم داشتند می‌رفتن. دیدم مامان به یکی از اونا چیزی گفت، فکر کردم داره ازش تشکر می‌کنه. اما اون چیزی نشنید. متوجه شدم که فقط من صدای مامان رو می‌شنوم. پس رو کردم بهش و گفتم مامانم داره ازتون تشکر کرد. اما دیدم مامان از دستم عصبانی شد و گفت: "من اینو نگفتم،‌گفتم که ایشالله دامادش بفهمه کار اشتباهی کرده. غیر از من خیلی‌ها دیگه می‌دونن که تقصیر اون بوده."

نشستم کنار مامان و خیلی احساس خوبی داشتم که بعد از مدتها وجودش رو احساس می‌کنم با اینکه می‌دونستم یه روحه.

این شاید ششمین خوابی بود که تو این مدت، از مامان می‌دیدم و روشن‌ترین و بامفهوم ترینش هم بود. از هر کدوم از خوابهای قبلی یک صحنه بیشتر یادم نمی‌آد. اما اینبار مثل یه فیلم، کل جریان یادم مونده. به نظرم مامان می‌خواست از این طریق منو در مورد چیزی که نسبت بهش شک داشتم مطمئن کنه یا بهم کمک کنه تا حقیقت رو بفهمم. تو خوابهای قبلی حضور مامان برام عجیب نبود اما این دفعه با علم به رفتنش از دیدنش تعجب کردم و اینبار حرفهایی زد که اصلا انتظارش رو نداشتم بگه.

دوست دارم فکر کنم مامان باهامونه و وقتی خوابهای اینطوری ازش می‌بینم وجودش رو بیشتر حس می‌کنم.

/ 2 نظر / 2 بازدید
گاه گویه ها

باور کنید که یه مادر هیچ موقع بچه‌اش رو تنها نمیذاره. خدا رحمتشون کنه. انشاالله به حق امام حسین و محرم مهمان سفره‌ی بانو زینب باشند

نیلوفر

خدا رحمتشون کنه چقدر زیبا صورت بودن مادرتون انشاله بهشت برین خدای متعال جایگاه ابدیشون باشه