خوابها 7

با دلخوری بی‌نهایت از خویش، تو صبح زود یک روز چهارشنبه اردیبهشت ماه، از خواب بیدارم شدم. دلخور از اینکه چه آدم عجول و بی‌فکری هستم. چی میشد جلوی این دهن لامصب رو می‌گرفتم و قبل از اینکه حرفی ازش بیرون بیاد، کمی تامل می‌کردم و به حرفی که می‌خوام بزنم فکر کنم. نمی‌دونم؟

مامان یه جمله ساده و دلسوزانه مثل همه حرفهای همیشه‌گیش که می‌گفت و کسی بهش گوش نمی‌داد گفت:

    -  یکم خنده به این خونواده بیار.

اما جواب من مغرور و حق به جانب چی بود، وقتی این جمله ساده رو شنیدم. نه این پاسخ ساده که "چی کار کنم مامان گلم؟ تو جون بخواه" یا "چطور وقتی وجود پر محبت و گرمابخش تو کنارمون نیست، من می‌تونم اینکار رو بکنم؟" یا حداقل بگم "باشه جون دلم، من تلاشمو می‌کنم، تو فقط برام دعا کن. "

 سریع اومدم تو حرفشو و به شوخی و طعنه گفتم:

     -  از کجا بخرم؟

مامان لبخندی به لبش نشست و چیز دیگه‌ای نگفت.

/ 1 نظر / 23 بازدید
مرتضی

خنده مادرم را با بهشت عوض نمی کنم.[گل][گل][گل]