ماهگرد دهم

ده ماه از به خاک بازگشتن مادرم، حاجیه خانم ام‌البنین سروری نالکیاشری، می‌گذرد. هر چه به اولین سالگرد او نزدیک می‌شوم دلشوره عجیبی در وجودم احساس می‌کنم که نمی‌دانم چیست. اینروزها خانواده تا حد زیادی خود را با وضعیت جدید وفق داده‌اند و خیلی از آشفتگی‌های زندگی سر و سامان یافته است. پدر به خانه‌ای جدید در وطنش شمال نقل مکان کرده، از ما دور است اما به کودکی و جوانیش نزدیک. خواهر در تدارک عضو جدیدی است که نا چند ماه دیگر به خانواده افزوده خواهد شد و برادر در فکر سر و سامان دادن به زندگی مشترک. خلاصه همه ما که تنها آثار مادی بجای مانده از مادر بودیم مشغول یافتن مسیر درست زندگی خود هستیم. 

اما اکنون که غبار زمان بخشی از زخمهای عمیق حادثه جدایی را پوشانده، برای من غم به نوعی زیرپوستی شده است. در ظاهر همچی آرومه و ایام به شادی می‌گذرد ولی در باطن، تنها یک کلمه، آهنگ، تصویر یا نشانه کوچک کافیست تا تو را به مسیری بی‌بازگشت رهنمون کند. مسیری که خاطرات را یکی پس از دیگری برایت زنده می‌کند و تو را در خود اسیر می‌کند. چنبره خاطرات آنقدر قویست که وقتی خود را از چنگالش رها می‌سازی، زخمهای جدید سرباز می‌کند و تو دیگر آن آسودگی قبل را برنمی‌تابی.

به خود می‌گویی مادرم اکنون آسوده است و دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توان باعث رنجش خاطر او گردد و او دیگر دردی ندارد که تحمل کند. اما باز آرزو خواهی داشت که در کنارت بود و در آغوشش می‌غنودی. به قول شیخ اجل،‌ سعدی شیراز:

تا تو به خاطر منی ، کس نگذشت بر دلم

                                                مثل تو کیست در جهان ، تا ز تو مهر بگسلم ؟

 

من چو به آخرت روم رفته بداغ دوستی

                                                داروی دوستی بود ، هر چه بروید از گلم

 

میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من

                                               ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم

 

حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو

                                                با همه سعی اگر به خود ره ندهی ، چه حاصلم ؟

 

فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو؟

                                                 این همه یاد می رود وز تو هنوز غافلم 

/ 2 نظر / 3 بازدید
مرتضی

دوست خوب و بزرگوارم سلام خوب هستین؟ راستش من هم احساسی شبیه شما داشتم.هر چقدر به اولین سالگرد رفتن مادرم نزدیک تر می شدم لحظات برایم سخت تر می شدند.همش آخرین روزهای حضور مادر برایم تداعی می شد و لحظات دردناک تر. خداوند روح تمام مادران آسمانی رو قرین رحمت واسعه خودش بکند.[لبخند][گل]

آنا

خداوند روحشون قرین رحمت بفرمایند...