جشن تولد

تو یکسال گذشته همراه با نوشتن در این وبلاگ، هر از چندگاهی سری به وبلاگهای دیگر می‌زدم و مطالبی از آنها می‌خواندم. در این گشت و گذار‌ها، هر از چند گاهی پستهایی بود که به مناسبت سالگرد تولد وبلاگ، ‌توسط نویسنده اون نوشته شده بود. هر کسی بنا بر ذوق و سلیقه‌ای که داشت مطلبی برای یادآوری این روز می‌نوشت. بسته به حال و اوضاع نویسنده وبلاگ، بعضی شاد و بعضی غمناک. این شد که تصمیم گرفتم منم مطلبی به این مناسبت بنویسم اما هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نیامد و به نوعی برگشتم به حسی که در مورد جشن‌ تولدها در من وجود داشت. احساسی که بهم می‌گفت نیازی به بیاد داشتن یا جشن گرفتن سالگردها نیست، حسی که باعث شد با اینکه حدود 36 سال از زندگی می‌گذره هنوز ندانم واقعا چه روزی متولد شدم.

راستش تو خانواده پنج نفره ما، تا اونجایی که یادم می‌آد هیچ جشن تولد یا سالگردی برگزار نمی‌شد. خود من تا الان هیچ جشن تولدی نداشتم و خواهرم و برادرم هم تا قبل از ازدواج همینطور بودند. شاید سی سال قبل، از یک خانواده متوسط رو به پایین که پدر و مادر هر دو کم سواد هستند و به نوعی به اجبار، زندگیشون را در یک شهر غریب و بدور از اکثریت فامیل، با هم شروع کرده باشند، نباید انتظار مراسماتی از این دست را داشت.

هر چند این موضوع، علت دیگه‌ای ‌هم می‌تونست داشته باشه. به نظر من وقتی زندگی مشترک با عشق شروع نشده باشه، هر اتفاقاتی که در این زندگی می‌افته، حتی اگر تولد یک بچه باشه، می‌تونه بجای اینکه سمبل شکوفایی زندگی باشه، یاد آور گرفتاری و عذاب بیشتر باشد و طبیعتا جشن گرفتن برای این اتفاق معنایی نخواهد داشت.

با تمام اینها، وقایع این چند سال اخیر، به نوعی تمام عادات گذشته و استدلالهایی را که برای توجیه منطقی بودن این احساس در من، وجود داشت را از بین برد. این روزها با خود می‌گویم هر خانواده سالم باید روزهایی مخصوص به خود داشته باشد تا در آن روز تمام اعضاء خانواده به علتی که تنها برای آن مهم و ارزشمند است جمع شوند و جشن بگیرند. این شادی جمعی، روحی به خانواده می‌دمد که موجب افزایش همدلی و همبستگی آنها می‌شود و آنها را در پس تندبادهایی که ممکن است هر زندگی را دچار خود کند، گرد هم جمع می‌نماید تا نیرویی برای ادامه راه پیدا کنند.

اکنون که تنها دو روزی به سالروز تولد این وبلاک بیشتر باقی نیست، به این فکر می‌کنم که کاش در تمام سالهای گذشته، روزهایی را برای شادی در جمع خانواده اختصاص می‌دادیم و شاید اینگونه مادرم انگیزه‌ای بیشتری برای ادامه زندگی داشت و بیشتر با بیماری می‌جنگید تا بر آن پیروز گردد.

/ 1 نظر / 16 بازدید
leila

khoshhal misham nazaretuno bedunam[گل]