سه ماه گذشت

حدود سه ماه از رفتن مامان میگذره دو تا حرفش بیشتر از همه تو گوشم تکرار میشه:

اولیش این بود که می گفت:

" من میمیرم، دو سه روز گریه میکنین بعد تموم میشه میرین سر خونه زندگیتون"

نمی دونم چرا این حرفو می زد می خواست دل مارو بسوزونه یا واقعا نگران بود ما خیلی زود فراموشش کنیم. فکر کنم حالا خودش فهمیده اشتباه می کرده. سه ماه گذشته اما هنوز نه میشه فراموش کرد و نه گریه نکرد.

و دومیش رو وقتی از دستمون حسابی ناراحت می شد و یا احترامشو نگه نمی داشتیم می گفت:

"من میرم تازه می فهمین مادر چیه و  اون موقع میگین چرا وقتی زنده بود قدرشو ندونستیم"

اون موقعها این حرف، برام خیلی تکراری به نظر می‌‌رسید و خیلی به حقیقتی که توش بود توجه نمی‌کردم. اما تازه می‌فهمم که این حرفش کاملا درست بوده و ما عادت کردیم فقط وقتی چیزی رو از دست میدیم قدرش بدونیم.

/ 2 نظر / 5 بازدید
سميه

متاسفانه همه آدمها وقتي كه در كنار هم هستند قدر هم رو نمي دونند اما وقتي از دستشون ميدن تازه مي فهمن جه عزيزي رو از دست دادند. افسوس ........

مرتضی

پدر و مادر نعمتهائی هستند که هیچ جایگزینی ندارند. [لبخند][گل]