انتظار

سیاوش پسر بزرگ شاهرخ خانم بعد از ازدواج هفته‌ای یکبار می‌میومد و به مادرش سر می‌زد. تقصیر اون نبود، راهش دور بود و نمی‌تونست بیشتر از این به دیدنش مادر بیاد. شاهرخ‌خانم از وقتی پسر بزرگش رو داماد کرده بود بیشتر احساس تنهایی می‌کرد و به همین خاطر عصرها تو کوچه میمود و با چند تا دیگه از پیره‌زنهای محل که دوستاش بودند، دور هم می‌نشستند و از زندگیشون برای هم حرف می‌زدند.

این جلسات پیره‌زنی برای شاهرخ‌خانم، سه‌شنبه‌ها تفاوت داشت، سه‌شنبه‌های هر هفته پسر بزرگش و عروسش به دیدنش میومدند. شاهرخ خانم از سر کوچه که پسرش رو می‌دید، دست و پاشو گم می‌کرد. موج شادی تو چهره‌اش می‌دوید و تند تند از دوستاش خداحافظی می‌کرد و می‌رفت استقبال بچه‌‌هاش. اونا رو تو بقل می‌گرفت و گرم می‌بوسیدشون. باهاشون به خونه می‌‌اومد، چادرش رو کناری می‌ا‌نداخت و زیر چایی رو بالا می‌آورد. دو تا چایی جلوی مهموناش می‌گذاشت و می‌رفت تا دو تا نون تازه بگیره و با هم عصرونه بخورن.

شاهرخ‌خانم خیلی انتظار کشیدنهای سه‌شنبه‌ها رو دوست داشت و لحظه‌ای که اون به سر می‌رسید و پیش دوستاش با افتخار می‌گفت: "پسرم و عروسم دارن میان" براش یه دنیا می‌ارزید. خوشی‌های دنیاش زیاد نبود و خیلی وقتها زندگی با نگرانی و ناراحتی همراه بود. اما اون لحظات، واقعا احساس خوبی بود که ببینی ثمره زندگی سختت، قدر تو رو بدونن و هر هفته بیاد تا شبی رو باهات بگذرونه و پای درد دلات بشینه یا نگران مریضی‌هات باشه.

حالا مدتی‌ میشه شاهرخ خانم به دیار باقی شتافته اما اینجا هم هنوز یکی از خوشی‌هاش، انتظار برای پسرشه که گاه گاهی بیاد به دیدن مزارش و شاید بزودی به دیدنش هم بیاد و بازم مثل اونروزا بشینند کنار هم اختلاط کنن و اونم سر پسرش رو پاش بزاره و موهای بورش رو نوازش کنه.

/ 2 نظر / 2 بازدید

سلام من مدتها است وبلاگتون رو می خونم. من در سن 18 سالگی مادرم رو بعد از یک بیماری سخت از دست دادم مادرم تازه 40 سالش شده بود و من دو تا خواهر کوچکتر از خودم دارم خیلی سختی کشیدیم و به خاطر فوت مادرم به آرزوهای کودکیم که خیلی براشون زحمت کشیده بودم نرسیدم همیشه میگم کاش مادرم لااقل چند سال بیشتر زتده مونده بود تا اینقدر مسیر زندگیمون عوض نمی شد. به هر حال باهاش کنار اومدیم کاری نمیشه کرد. خدا مادرتون رو بیامرزه و بهتون صبر بیشتری بده[گل]

مرتضی

دوست خوبم سلام راستش خاطرات شما من رو یاد زمانهائی می انداخت که مادرم زنده بود.یادم میاد اگه کمی دیر می کردیم مادرم مدام دم پنجره بود.به مجرد اینکه ما وارد کوچه می شدیم سریع از پنجره دور می شد و وقتی به خونه می رسیدیم می گفتیم مامان دم پنجره بودی و نگران؟ و مامان با یک لبخندی سعی می کرد نگرانیش رو پنهان کنه و جوابی نمی داد. خدا همه مادران از دست رفته رو رحمت کند و همه مادران این دنیائی را تا ابد برای فرزندانشون نگه دارد.