خوابها 2

هوا خیلی سرد بود و مامان داشت گریه می‌کرد، یه لحظه خاله‌هامو دیدیم دارند به سمت من میان و بعد دایی‌ها یه چیزی رو که دورش پارچه سیاه پیچیده بودند رو سرشون گرفته بودند و میاورند. با نگاهم دنبال دلیل این همه ناراحتی گشتم، ناگهان تونستم هیکل آقاجون رو تو پارچه سیاهی که روی دوش دایی‌ها بود تشخیص بدم. آره آقاجون از پیشمون رفته بود و اونها داشتند بدن بی‌جونش رو به خونه می‌آوردند.  هوا خیلی سرد بود و کسی طاقت نمی‌آورد بیرون بمونه.

با مامان و بقیه وارد خونه شدیم. آقاجون رو کنار در روی زمین گذاشتند. من رفتم کنار بخاری نشستم و پاهامو بغل کردم که بدنمو گرم کنم. به صورت هر کس نگاه می‌کردم غمم بیشتر می‌شد. همه سرهاشون پایین بود و آروم داشتند اشک می‌ریختن و هیچ کس نا نداشت حتی از جاش تکون بخوره یا حرفی بزنه. از همون گوشه اتاق آقاجون رو نگاه کردم و به نظرم اومد تکون مختصری خورد.

از جام پا شدم که برم کنار آقاجون و از نزدیک صورتش رو ببینم. خودم رو رسوندم بالا سرش و با اشتیاق نگاهش کردم. اما ناگهان سر آقاجون تکونی خورد و روش رو به سمت من برگردوند و چشمهاش رو به سختی باز کرد. دوباره امید به من برگشت و رو به همه فریاد زدم " نگاه کنید، آقاجون زنده‌ شد" و آقاجون رو غرق بوسه کردم.

میگن تعبیر زنده شدن مرده در خواب اینه که اون حالش خوبه. امیدوارم همینطور باشه و امیدوارم آقاجون به فکر ما هم باشه که مشکلات این روزها رو به خوبی پشت سر بگذاریم.

/ 0 نظر / 18 بازدید