دسته‌گل‌های مامان

آنروز صبح در منزل عمو تو بابلسر، بابا پیراهن سیاه خود را در آورد تا شسته شود. جا به جا روی پیراهن سیاه، لکه‌های سفید کمی رنگی خودنمایی می‌کرد. این رنگ رفتگی‌ها آثاری بود که همه ما آنرا خوب می‌شناختیم و به آنها دسته‌گل‌های مامان می‌گفتیم. دسته‌گل‌هایی که همیشه وقتی با ماشین لباس شویی و با کمک وایتکس لباسی را می‌شست روی لباسهای ما به جا می‌گذاشت.

گاهی وقتها دیدن این لکه‌ها روی لباس‌هایی که برای اولین بار شسته می‌شد ما را تا حد انفجار عصبانی می‌کرد اما اینبار دیدن آنها، تنها لبخندی تلخ را بر لبانم نشاند. یادگارها هر چقدر ناچیز، جرقه‌ای است که غم فقدان را دوباره شعله‌ور می‌کند.

/ 0 نظر / 4 بازدید