بیداری

نیکوس کازانتزاکیس شاعر و نویسنده یونانی که آثاری ماندگاری همچون زوربای یونانی از خود به جا گذارده است، افکاری بس عمیق در مورد زندگی و مرگ دارد که گوشه‌ای از آن در بخش ابتدایی از اثری که به انگلیسی به نام "The Saviors of God" ترجمه  شده،‌ آمده است. به قول مترجم این اثر، این کتاب کوچک 100 صفحه‌ای چکیده تمام افکار کازانتزاکیس بوده که بعدها به نوعی در تمام آثار منتشر شده او، نمود پیدا می‌کند.

در اینجا می‌خواهم بخشی از این اثر تاثیرگذار را بیاورم که به فارسی به نام بیداری ترجمه شده است. این بخش به نظر من به نوعی شعری منظوم و زیباست:

  • به اطراف خود نگاهی بینداز: همه‌ی این بدنها که می‌بینی روزی تجزیه خواهند شد. نجاتی وجود ندارد.
  • خوب به آنها نگاه کن: آنها زندگی می‌کنند، کار می‌کنند، عشق می‌ورزند، امیدوارند. دوباره نگاه کن: هیچ چیز وجود ندارد!
  • نسلهای آدمیان از خاک بر می‌خیزند و دوباره به خاک می‌ریزند.
  • مساعی و فضیلت‌های انسان انباشته می‌شود، افزون می‌گردد، و سر به آسمان می‌ساید.
  • به کجا می‌رویم ما؟ نپرس! صعود کن، سقوط کن. نه آغازی وجود دارد و نه پایانی. فقط لحظه‌ی کنونی است که وجود دارد، پر از تلخی،‌پر از ملاحت، و من در همه این لحظات سرخوشم.
  • زندگی خوب است و مرگ نیز خوب است؛ زمین در دستان پر تجربه‌ی من، چون پستان دوشیزگان، گرد و سفت است.
  • من از همه چیز راضی هستم. من تسلیم هستم. عشق می‌‌ورزم،‌ درد می‌کشم، تلاش می‌کنم. در نگاه من، دنیا بزرگتر از ذهن است. دل من رازی است عظیم و مبهم.
  • اگر تو بخواهی، روح بر فراز امواج متلاطم می‌رود و همه‌ی دریا را با نگاه فراگیر خود می‌بلعد. ذهن را محکم بچسب؛ اجازه نده بلرزد. آنگاه با یک جهش ناگهانی،‌ یک بار دیگر، خود را به دل امواج بزن و به تکاپوی خود ادامه بده.
  • بدن ما کشتی‌ای است که بر آبهای عمیق و آبی رنگ می‌راند. هدف ما چیست؟ آن است که سرانجام، کشتی شکسته باشیم.!
  • از آنجا که اقیانوس اطلس سیلابی بیش نیست، پس دنیای تو فقط در دل آدمی وجود دارد. روزی، ناگهان، تو و کشتی بادبانی همه‌ی دنیا،‌در گردابی ساکت و آرام خواهید افتاد و به دل سیلاب مرگ فرو خواهید شد.
  • بی آنکه امیدوار باشی، شجاعانه،‌ سینه‌ی کشتی خود را به سمت مغاک تیره بگردان و بگو: "هیچ چیز وجود ندارد!"
  • هیچ چیز وجود ندارد! نه زندگی و نه مرگ. من شاهد ذهن و ماده‌ام که همچون دو وهم نا موجود، همدیگر را دنبال می‌کنند. آنها در هم می‌شوند، بیرون می‌آیند،‌ و آنگاه محو می‌شوند. و من می‌گویم: "این همان چیزی است که من می‌خواهم!"
  • اکنون دیگر می‌دانم: آرزوی چیزی را در دل ندارم. از هیچ چیز نمی‌ترسم؛ خود را از ذهن و دل، هر دو، خلاص کرده‌ام؛ اوج گرفته‌ام؛ آزادم. این همان چیزی است که همواره در جست و جویش بوده‌ام. هرگز بیش از این نخواسته‌ام. من همواره در جست و جوی آزادی بوده‌ام.

نیکوس کازانتزاکیس در ۳ نوامبر (۱۹۵۷)در زادگاه خود به خاک سپرده شد. سنگ نبشته قبرش چنین است:

«نه آرزوئی دارم، نه می‌ترسم. من آزادم»

/ 1 نظر / 22 بازدید
مرتضی

دوست خوب و بزرگوارم سلام امیدوارم که حال شما خوب باشد. در ابتدا پوزش می خواهم از اینکه دیر به دیر به شما سر می زنم(هر چند که شما هم با سر نزدنتون به ما حسابی تلافی کردید[چشمک][نیشخند]) راستش اولین بار با نام این نویسنده با کتاب "آخرین وسوسه های مسیح" آشنا شدم.از اون به بعد سعی کردم بقیه آثارش رو پیدا کنم و بخونم.به نظرم نویسنده توانائی بوده که هنوز هم بعد از سالها قلم جادوئی اش خوندن داره. برای شما دوست بزرگوارم و خانواده محترمتون روزهای شادی رو آرزو دارم.[لبخند][گل]