داستان یک عشق
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ : توسط : سیاوش

اولین بار که ماجرای عشق دختری مامان رو شنیدم یک هفتة نبود که جسمش از پیش ما رفته بود و دیگه این امکان وجود نداشت تا با پرسیدن سوالهای جورواجور کمی سربه سرش بزاریم و کاری کنیم که اونم لحظاتی در خاطرات جوونیش گم بشه. بیش از یکسال از آن روزها می‌گذرد و کم‌کم قطعات پازل راز مامان داره به هم جفت و جور میشه و شکل می‌گیره.

سیاوش پسری از  یک خانواده دارا، به قول مامان ارباب و شاهرخ دختری شاد و سرزنده از یه خانواده اصیل ولی ندار یا به قول اون موقعی‌ها رعیت بود. بر عکس همه داستانهای روتین عاشقانه، این عشق منجر به ازدواجی شاد و موفق نشد و تنها در دل دو نفر باقی ‌ماند.در اون زمان، وقتی خانواده ها از ماجرا با خبر میشن، مخالفتهاشون رو شروع میکنن. از یک طرف خواهرهای سیاوش دست به کار شده تا دختر دیگه‌ای پیدا کنن که لیاقت خانواده رو داشته باشه و در نهایت اونم با دختری که مورد تایید خونواده بود ازدواج می‌کنه و از طرف دیگه، آقاجون با اینکه نسبت به بچه‌‌هاش خیلی نرم بود ولی نمی‌خواست زندگی دخترش، بازیچه عشقهای زودگذر جوانی بشه،  دست به کار میشه و مامان رو مجبور میکنه  با یه پسر ساده بابلی که تو تهران زندکی و کار می‌کرد، ازدواج کنه. پسری که یکی از دوستای آقاجون تو تهران به اون پیشنهادش رو داده بود. سیاوش و شاهرخ، هر دو به جبر زمانه، مشغول زندگی‌ ‌ای میشن که خودشون انتخاب نکرده بودن اما در سرنوشت شون نوشته شده بود. سیاوش در لنگرود و شاهرخ در تهران.

شاهرخ به یادگار این عشق، اسم پسر اولش رو سیاوش می‌گذاره و اینجوری کاری می‌کنه تا خاطراتش،  به نوعی براش تا آخر عمر زنده بمونه. اما سیاوش؟

اولین باری که من با سیاوش روبرو شدم زمانی بود که برای مراسم چهلم مامان با دایی حمید می‌رفتیم تا کمی ظرف یکبار مصرف و چند تا خرت و پر ت دیگه بگیریم. دایی گفت بریم از این مغازه تو بازار بگیریم. پیرمرد مغازه‌دار حدود 60 میزد. موهای سفید و خط و خطوط روی صورتش، نشان از سالهایی بود که او پشت سر گذارده بود. در حال برداشت چیزهایی که ی‌خواستیم بودیم که یه لحظه دایی منو صدا کرد چیزی بپرسه:

- سیاوش

تا من برگردم و جواب بدم دیدم پیرمرد که الان بیرون مغازه بود و داشت با کس دیگه‌ای صحبت می‌کرد جواب داد:

- بله

جواب داد و برگشت ببینه کی باهاش کار داشته، چند نفر دیگه تو مغازه بودند و یکیشون هم کاری باهاش داشت و پیرمرد فکر کرد که اون بوده صداش کرده. من البته خیلی دوزاریم نیفتاده که چرا تا اسم من اومد پیرمرد صاحب مغازه پاسخ داد تا اینکه حمید دایی برام توضیح داد، این پیرمرد جا افتاده، همان کسیه که مامان به خاطرش اسم من رو انتخاب کرده بود. اون همون پسری بود که مامان در جوانی عاشقش بوده. از آن لحظه کمی در رفتارش بیشتر دقت کردم، اون نمی‌دونست من پسر شاهرخم. البته دایی رو می‌شناخت اما من رو نه. به همین خاطر به نظر نمی‌اومد احساس خاصی از دیدن ما پیدا کرده باشه.

روزها گذشت، در صحبتهایی که بین خاله‌ها رد و بدل می‌شد بخش دیگه‌ای از ماجرای شاهرخ و سیاوش جسته و گریخته به گوشم می‌رسید و دوست داشتم از احساس واقعی اون پیرمرد، وقتی خبر درگذشت مامان رو ‌شنید بدانم. این انتظار تا مراسم سالگرد مامان طول کشید.

اینبار همراه خواهرم و خاله طاهره به مغازه‌اش رفتیم تا باز برخی چیزهایی که نیاز داشتیم بخریم. پیرمرد اینبار با دیدن خاله، وقتی مغازه تقریبا خلوت بود، یه جورایی به ارتباط ما با مامان پی‌برده بود. احساس کردم با دیدن ما چهره شکسته او کمی درهم رفت. آنچه می‌خواستیم را برداشتم و من در کنار خروجی مغازه جلوی دخل بودم،‌ پیرمرد پشت دخل جلوی من بود و خواهرم نیز کنارم پلاستیک بدست ایستاده بود.

خواهرم گفت:

- چقدر شد حاج آقا؟

- 5700 تومان.

خواهرم 5000 تومان روی پیش خوان گذاشت و گشت دنبال باقی پول. 500 تومان دیگر روی  5000 تومانی گذاشت اما پیرمرد آنرا با قیافه گرفته و بدون گفتن حرفی برگرداند و تنها همان 5000 را برداشت.

خواهرم تشکری کرد و از مغازه خارج شدیم،‌ اما  یرمرد به آهستگی و با اشاره سر خاله را صدا زد و چیزی از او پرسید و وقتی خاله داشت جوابش را می‌داد نگاه او بر روی من و خواهرم می‌چرخید.

 بعد از اینکه به خانه برگشتیم، خاله تعریف کرد که او پرسید که آیا اینها بچه‌های شاهرخ هستند و خاله هم ما رو معرفی کرده بود.

آنروز این حس را در من بوجود آمد که عشق ایندو با اینکه هیچوقت به نتیجه نرسید اما هرگز از بین نرفته بود. خاله می‌گفت بعد از هر مراسمی که برای مامان ‌گرفتیم، وقتی همه می‌رفتند سیاوش به مزار مامان می‌آمده است.

ممکن است در طول زندگی خیلی چیزها فراموش شود اما احساسات تنها عاملی است که تاثیر پایدار و پاک نشدنی آن، در تک تک سلولهای بدنمان باقی می‌‌ماند و علی‌رغم گذشت سالها و نشستن خاک حوادث بسیار بر روی آن،‌ با کوچکترین نسیمی دوباره در درونمان آشکار می‌گردد و باعث شادی یا افسردگی‌مان می‌شود.