خوابها 4
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : سیاوش

روزها بود که خواب مامان رو ندیده بودم. بخشی از وجودم نگران بود که شاید دلیلی برای این دوری از روحش، فکرش یا خیالش باشه. شاید کاری کرده بودم که اینبار فاصله بین دید و بازدیدهای ما تو خواب زیاد شده و لذت این دیدارهای سرزده از من دریغ شده است. اما دم دمای یک صبح خنک و پاییزی تو طبقه سوم خونه خاله، دوباره مامان رو دیدم.

اینبار موضوع خواب گشتن بود، دنبال چیزی می‌‌گشتیم، تو یک راهرو با تعداد زیادی در، با اتاقهایی که همشون به هم راه داشت. شبیه یک هتل بزرگ. به نظرم لحظاتی دنبال یک دستشویی بودیم و در همون حین بابا رو دیدیم که از منظر دیدمون رد شد. دنبالش کردیم تا پیداش کنیم و بعد مثل اینکه داشتیم پی یه همنشین، همدم یا یه همسر برای بابا می‌‌گشتیم. اینقدر گشتیم که خسته شدیم و تو راه پله نشستیم.

بابا هم روبروی من، روی چند پله بالاتر از پاگردی که من روی زمینش نشسته بودم، نشست، داشتم نگاهش می‌کردم که یه لحظه مامان در کنارش ظاهر شد، لبخند محوی بر چهره‌اش بود. با تعجب به بقیه نگاه کردم ببینم اونها هم اون چیزی که من می‌بینم رو دیدند یا نه، ظاهرا فقط من می‌‌دیدمش. فهمیدم که تو خوابم. نمی‌دونم چرا، تلاشی نکردم حرفی بهش بزنم. فقط چند لحظه‌ای همینطور چهره‌ آسوده و آرومش رو نگاه کردم تا کمی بیشتر حسش کنم.

لحظاتی بعد که از خواب پا شدم، فقط خوشحال بودم که یک روز مونده به برگزاری مراسم سالگردش تو لنگرود، به خوابم اومد. هنوز نفهمیدم چه پیغامی برام داشت. اینکه دنبال چیزی بگردیم یا نگردیم؟ اینکه آیا این خواب با قضیه ازدواج مجدد بابا رابطه داره یا نه؟ اما حداقل فهمیدم نگرانیم بی دلیل بود.