سالگرد
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : سیاوش

چند روزی به اولین سالروز تولد دوباره مادرم نمانده است. سال قبل این روزها  در بیم و امید ماندن یا رفتن او بودیم. بزرگی می‌گفت خوب مردن به همان اندازه خوب زندگی کردن مهم است و به نظرم مادرم شانس خوب مردن را نیز داشت. هفته‌ای آخر در بیمارستان تنها فرصت دوباره‌ای بود برای او، تا برای تولد دوباره آماده شود و از تمام دوستان و بستگانش خداحافظی کند و این فرصت شاید به خیلی از ما داده نشود.

سال گذشته وقتی مادر به آخرین آرزوی خود نیز رسید و در کنار پدر و مادرش آرمید، به او قول دادم که به رسم زمانی که در قید حیات بود مرتب به او سر بزنم و حداقل ماهی یکبار به دیدنش بروم. به دیدن او، بستگان نزدیک،‌ شهر زادگاه و آرامگاهش. از آنروز بلا استثناء، هر ماه به وعده خود عمل کردم اما تنها ماه گذشته بود که احساسی چون روزهای قبل از رفتنش داشتم. همان حس لذتی که وقتی لبخند زیبایش را بر صورت خسته و شکسته‌اش می‌دیدم. اولین بار بود که در کنار مزارش نشستم و احساس کردم او از پسرش راضی است که به وعده‌اش عمل کرده و ماه یازدهم هم با تمام سختی و دوری راه به دیدنش آمده است. لبخندش را دیدم و از حس خوشنودی آن، لبخندی بر لبانم جاری شد.

یکسال گذشته است اما هنوز وقتی به اتفاقاتی که برای مادرم افتاد فکر می‌کنم،‌احساس تقصیر می‌کنم. اگر من ازدواج نکرده‌بودم شاید این اتفاق نمی‌افتاد. اگر بعد از ازدواج، به جای اینکه به کرج بیایم خانه‌ای نزدیک مادر می‌گرفتم شاید این اتفاق نمی‌افتاد. اگر در آن ماه رمضان بیشتر به او سر می‌زدم و شب پیشش می‌ماندم، شاید این اتفاق نمی‌افتاد. اگر صبح روز آخر که پیشش بودم، در کنارش می‌‌ماندم و به سر کار نمی‌آمدم،‌ شاید این اتفاق نمی‌افتاد. این شک و تردیدها هنوز که هنوزه بعضی‌وقتها مثل خوره‌ای به جانم می‌افتد. اما دو شب پیش وقتی لینت (Lynette)یکی از شخصیتهای محبوب سریال Desperate Housewives که احساس گناهی شبیه من را برای خودکشی دوست مرحومش مری آلیس (Mary Alice) داشت، این موضوع را در خواب به دوستش گفت، پاسخی گرفت که برای من می‌توانست همانند پاسخ مادرم به من باشد. مکالمه این دو را در خواب و جلوی خونه مری‌آلیس، ‌لحظاتی قبل از خودکشی عینا در زیر می‌آورم.

لینت با ظاهری نگران و پرسشگر: بگو مشکلت چیه. اجازه بده نجاتت بدم.

Lynette: Tell me what's wrong. Let me save you.

مری آلیس با لبخندی بر لب: تو نمی‌تونی.

Mary Alice: You can't.

لینت با ناراحتی: چرا؟

Lynette: Why not?

مری‌آلیس:عزیز، ما نمی‌تونیم از وقوع اتفاقاتی جلوگیری کنیم  که توانایی پیشبینی اونو نداریم.

Mary Alice:  Sweetie, we can't prevent what we can't predict.

لینت، با قیافه‌ای مستاصل و نامید: آیا کار دیگه‌ای هست که بتونم برات انجام بدم؟

Lynette: Isn't there anything I can do?

مری‌آلیس: آره، می‌تونی از این روز زیبا لذت ببری. ما فقط تعدادی کمی از اونها رو خواهیم داشت.

Mary Alice:  Yes. You can enjoy this beautiful day. We get so few of them.