جاده
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱ : توسط : سیاوش

جاده پیش می رود. مسیری پر پیچ و خم، افکار را با خود راهی تمام لحظاتی میکند که در همه سالهای گذشته هنگام پشت سر گذاشتن این پیچها داشتیم. شبی که بعد از پایان یک عروسی در حال و هوای جشن بودیم یا شبهایی پس از پایان یک دید و بازدید چند روزه یا یک تطیلات کوتاه؛ احساس بیهودگی و ملال را با خود حمل می نمودیم.
جاده تاریک که با هر حرکت ما به جلو قسمت کوچکی به اندازه دو چراغ از آن روشن میشود عجیب ذهن را برای واکاوی خاطرات فعال و متمرکز می کند. اما امشب من تنها به تغییرات شدیدی که بعد از مرگ مادر در زندگی همه ما بوجود آمد فکر می کنم.
امروز اول تابستان است؛ فصلی که پارسال، تلاقی آن با ماه رمضان به نوعی مادرم را از من گرفت. چیزی به سالگرد آن واقعه نمانده است. اکنون زنده ترین خاطره ای که از مادر در ذهن دارم خواب زنده شدنش است که حدودا دو هفته از آن می گذرد.