سیاوش
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

اون شب تو خونه آقاجون، دو هفته بعد از رفتنت تو حال خودم بودم که درسا خانم اومد نشست تو بغلم و گفت:

- دایی جوون؟

- جوون!

- می دونی چرا عزیزم اسمتو گذاشته سیاوش؟

منه ساده، مثل همیشه همون داستان خنده داری که هر وقت این حرف پیش میومد، برام تعریف می‌کردی رو بهش گفتم:

- آره، وقتی من به دنیا اومدم چون پوستم خیلی سفید بود، مامان بزرگ واسه اینکه کسی منو چشم نزنه اسممو گذاشت سیاوش.

تو دلم گفتم که بنده خدا این سئوال پرسید که حال منو عوض کنه، اما من با این جوابم حالشو گرفتم کاش جوابشو نمی‌دادم. تو این فکر بودم که درسا دوباره گفت:

- نه این نیست!

 - اِ، پس چیه؟

- ندا می‌گفت، عزیزم قبل از عروسی یه نفرو دوس داشته که اسمش سیاوش بوده  و واسه همین بعدش اسم تو رو  میذاره سیاوش.

این دختر نیم وجبیت با این قدش حسابی منو خیط کرد و رازی که این همه سال از ما پنهان کرده بودی رو به همین سادگی ریخت رو دایره.

خوب به قدیم که فکر می‌کنم، یادم میاد هر وقت می‌خواستی از روزهاییکه تو خونه آقاجون بودی حرف بزنی، همیشه از سختی‌هایی می‌گفتی که تو چایی باغ یا بیجار کشیدی. و کمتر خاطره خوبی از  روزگار جوونیت برامون می گفتی و من حالا می‌فهمم، چرا؟

حتما می‌‌ترسیدی ما همه چیز رو بفهمیم و اذیتت کنیم. اما دمت گرم. خوب این همه وقت، منو با داستان سفیدی و چش خوردن سرکار گذاشتی.

حالا می‌فهمم ما چرا اینقدر به هم وابسته بودیم. تو منو اینقدر دوست داشتی و منم واسه‌ت میمیردم. همش می‌گفتی جونم جونه سیاوشه و سیاوش هر جا بره منم باهاش می‌رم. پس، یه جورایی من خاطره‌ای از روزهای خوب جوونی و حال و هوای اون موقع برات بودم.

مامان خوب و عاشقم، تو که همه عشق جوونیت رو به پای بچه‌هات ریختی و خودتو پیر و ضعیف و مریض کردی، امیدوارم هر جا هستی، مثل روزهای جوونی‌ سرحال و عاشق باشی. آخه من شنیدم  آدما بعد از مرگ یه جسم تازه پیدا می‌کنن و میشن مثل روزهای جوونی. نگران نباش سیاوشتم بالاخره میاد پیشت. دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.

مزرعه چای جایی که مامان در جوانی کار می کرد.