صدای پای عید
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

اومدم رو پشت بوم که انبار رو خالی کنم. هوای خنک و آفتابی حسابی سرخوشم می‌کنه. وسائل اضافی رو کم کم میارم بیرون و گوشه‌ای می‌چینم. پاروی چوبی قدیمی رو از روی کلی خرت و پرت دیگه بر می‌دارم تا جلوی دست و پام باز بشه. پارو رو که میزارم بیرون،‌ نفسی تازه می‌کنم و هوای دلچسب رو با لذت می‌کشم تو ریه‌ها. باز عید داره میاد. این پشت بوم خاطرات تمام سالهایی رو داره که با همین پارو همراه مامان برای شستن فرشها میومدم بالا و لذت قدم زدن روی فرش خیس، آب پاشیدن رو سر روی هم و بازی کردن با کف روی فرشها رو می‌چشیدیم.

حدودا 23 بهار از زمانی که وارد این خونه شدیم میگذره. اون موقع من تازه دوره ابتدایی رو تموم کرده بودم و وارد راهنمایی شده بودم. ما بالاخره بعد از 13 سال کرایه نشینی و سر و کله زدن با انواع صاحبخونه‌ها، تونستیم سقفی رو بالای سر خودمون داشته‌باشیم، یه خونه دو طبقه کوچیک قدیمی و کلنگی با 48.5 متر مساحت، سر نبش کوچه‌ای تو یکی از محله‌های قدیمی در پایین شهر تهران. یادمه مامان خیلی تلاش کرد تا ما بتونیم همین خونه نسبتا محقر رو داشته باشیم و قرضی که برای خریدن اون گرفته بودیم رو پس بدیم. طبقه اول خونه یک اتاق حدودا 10 متر مربعی با یه آشپزخونه کوچیک و حموم و دستشویی تو حیاط داشت و خونواده 5 نفری ما  تو این تک اتاق در کنارهم زندگی می‌کرد. تو طبقه دوم، دو تا اتاق بود که با یه در چوبی بزرگ از هم جدا شده بودند. اوائل ما هر کدوم این اتاقها رو به دو نفر اجاره داده بودیم تا با  کرایه‌هاش قرضهای خونه رو بدیم.

اونروزها بسرعت گذشتند، من راهنمایی،‌ دبیرستان، دانشگاه و سربازی رو پشت سرگذاشتم و بعد از ازدواج اومدم تا تو کرج زندگی کنم، خواهرم که اون موقع ابتدایی بود بزرگ شد، کار کرد، دیپلم گرفت، ازدواج کرد،‌ خونه خرید و الان یه دختر شیرین  7 ساله داره و برادر کوچیکم که 4 سال بیشتر نداشت، سیکلشو گرفت و ‌دیگه درسشو ادامه نداد،‌ سربازی رفت و هنوزم تو اون خونه‌ زندگی می‌کنه و در تلاشه  تا بتونه بره سر زندگی خودش.

اونروزی که وارد این خونه شدیم مادرم 34 سال داشت (تقریبا هم سن الان من) و بعد از گذشت 13 سال از ازدواجش، مسئولیت سه تا بچه و یه شوهر سر به هوا رو به تنهایی بدوش می‌کشید و اینروزها که می‌خواهیم این خونه رو بفروشیم تا به احتمال زیاد تا چند سال آینده، آپارتمانی به جاش قد بلند کنه، به نظرم همانطور که با حضور فیزیکی مامان خداحافظی کردیم باید با تک تک آجرها، ترکهای روی دیوار و همه عیب و ایرادهایی که این خونه داشت هم خداحافظی کنیم و لحظه لحظه خاطرات تلخ و شیرین این 23 سال رو به ذهن و روح ساکنین زنده و مرده او بسپاریم.

باز عید داره میرسه و عید امسال عزیزترین فرد زندگیمون کنارمون نیست. نمی‌دونم، واقعا ‌نمی‌دونم، چطور می‌تونیم امسال شادی عید رو تجربه کنیم.