خوش به حال اونهایی که زودتر میرن
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

بعد از مراسمی که در تهران برای مادر برگزار کردیم عده‌ای از دوستان و همسایه‌ها به خانه آمدند. از آن بین خانم طاهری، مادر یکی از دوستان دوران دانشگاهم (که به نظرم اگر شرایط ایران محیا بود می‌توانست مثل Iron Lady یک رهبر مقتدر و دلسوز برای جامعه طوفان زده ما باشه) حرفی زد که هنوز در خاطرم باقیست.

او گفت: "با این اوضاع و احوال روزگار، کی دلش می‌خواد بیشتر زنده بمونه. خوش به حال اونهایی که زودتر میرن."

بعدها، تو سئوالاتی که از خودم می‌پرسیدم یکیش این بود، واقعا این زندگی برای مامان چی می‌تونست داشته باشه که انگیزه‌ای برای ادامه آنرا براش بوجود بیاره. او مدتها بود که از همه چی خسته شده بود. بعد از حدود 57 سال تحمل پستی‌ و بلندی‌های زندگی دیگه در خود انرژی برای مقابله با شرایط امروز رو پیدا نمی‌کرد. برای او مجموع همه درد و رنج مریضی‌ها‌،‌ حرص و جوش بچه‌ها و شوهر، غم مرگ پدر و مادر،‌ کشمکشهای درون خانوادگی بین برادرهای خودش و شوهرش و استرسها و نگرانی‌هایی ناشی از  شرایط بد اقتصادی و اجتماعی بیش از حد توانش بود.

اینروزها بعضی وقتها با خودم می‌گم شاید آینده می‌تونست براش شادی،‌ خوشحالی و راحتی رو بوجود بیاره اما از خودم می‌پرسم چطور؟ چه اتفاقات خوبی می‌تونست اونقد برای اون شادی‌آور و ارزشمند باشه تا انگیزه‌ای برای تحمل همه این درد و رنجها باشه. تولد فرزند من، عروسی برادرم یا خونه جدید خواهرم ؟

اگه بخوام با خودم صادق باشم به نظرم نمی‌آد هیچکدوم از اینها، می‌تونست اون انگیزه واقعی رو بوجود بیاره. مشکلات هر کدوم از ما هر روز بیشتر میشه و متاسفانه چیزی که در آینده پیش رو داریم شرایطی به مراتب بدتره و هر چی فکر می‌کنم بازم می‌رسم به حرفهایی که اونروز خانم طاهری گفت.