نیایش
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

  خدایا ، آدم‌هایی مثل من، تا زمانی که گرفتار کار و زندگی و رفت ‌و آمد متداولند ، خدایی دارند هم ‌ردیف کارشان ، هم ‌ردیف همسر و فرزند و دلمشغولی‌های روزانه‌شان… خدایشان به همین اندازه است؛ ونه بیشتر. هرازگاهی به تو سری می‌زنند تا برای تداوم همان روند همیشگی، حالی بگیرند و به‌زعم خودشان جایی در دل  تو باز کنند. تو برایشان یک رفیق ساده‌ لوحی که به‌ وقت ضرورت می‌شود سرش کلاه گذارد.

 تویی که با چندرکعت نماز و با چند اصطلاح قربة‌الی‌اللهی، ما را که مثل نقل و نبات دروغ می‌گوییم، به آنانی که دروغ نمی‌گویند و از دروغ متنفرند ترجیح می‌دهی. تویی که ما را با دست و دل کجی که داریم، به آنانی  که صاف و صادقند ترجیح می‌دهی. تویی که انبانی از دوز و کلک های رایج مارا به لطف یک قطره اشک، به کوهی از پاداش و ثواب تبدیل می کنی. تویی که بود و نبودت ، تنها در محدوده ی کار و کسب ما ظهور و بروز پیدا می کند. تویی که معصومانه  از ما بندگان خویش، در آشوب و در هراسی. تویی که  از ترس شورش جاهلانه ی ما ، پا از گلیم خود فراتر نمی نهی. تویی که جرات اعتراض  نداری تا بگویی : آهای آدم های بظاهر زرنگ، شما خدای منید یا من خدای شما ؟

خدایا تا کنون هیچ مهندس و زندان سازی نتوانسته راه گریز تخیل را مسدود کند. پس چرا من خود را در این سلول تنگ محدود کنم ؟ پس با یادی از تو ، و به برش و سوز یک آه، خود را به فراز ابرها می رسانم تا از آن بالا، به تو، و به خود بنگرم .
خدایا، بیا بر سر ابرها قدم بزنیم. مگر نه این که تو آن قدر بزرگی که بنده ای غیر من نداری ؟ و من، آن قدرکوچکم که خدایی جز تو ندارم ؟ تو در یک سو بایست، و من، که هیچ در هیچم، در سوی دیگر. اما نه، مگر جا و سویی هست که تو در او نباشی ؟ پس بیا  مقابل هم بنشینیم. همان حکایت مقابل نشستن شاه و گدا !
پرسش نخست با من : چرا مرا آفریدی ؟ که بزرگی ات را نشانم دهی ؟ دیدم . اما فهم من کجا و بزرگی تو کجا ؟
خدایا اجازه می دهی چند مشت ابر بردارم و از همین بالا به داخل سلول های انفرادی پرتاب کنم ؟ برای چه ؟ که در نماز، و در دعا، و در لحظه های تلخ تنهایی، باران شوند و از چشم ما ببارند .
اجازه می دهی از همینجا به صورت ماه، و به صورت خورشید، دست بکشم ؟ می خواهم بخاطر قرن ها  رفت و آمد مودبانه شان ازآنان تشکر کنم .
خوب، ای خدای خوب، به پرسش من پاسخ نگفتی . چرا مرا آفریدی ؟ که شگفتی آفرینش عشق را ، و شیوایی  اشک را نشانم دهی ؟
خدایا اجازه می دهی دستان تو را ببوسم ؟ نه از باب این که دست تو بالاترین دست هاست ، بلکه از این روی که تو ، با سرانگشتان پروردگاری ات ، اشک های بسیاری از بندگانت را سترده ای و شکستگی عاطفی آنان را ترمیم کرده ای.

خدایا دو روز است که در سلول مجاور من ، یک جوان ، سخت ناله می کند . آیه ای را که از قرآن تو ای خدا یافته ام، برای او می خوانم . نه یک بار، که بارها. کف دستم را به دیوار مشترکمان می گذارم و می گویم : الحمدلله الذی اذهب عناالحزن ، ان ربنا لغفور شکور (سپاس خدایی را که اندوه را از ما بر گرفت. که خدای ما بسیار بخشاینده و شاکر است.)
این آیه را بارها تکرار می کنم. جوان، شگفتا که آرام می گیرد . من خود، از تکرار حریصانه ی این آیه، چه برکاتی که دریافت نکرده ام .
خدایا ، مردم ما ، اندوهگین اند ، از شادمانی ، بهره ی چندانی ندارند . مباد که اندوهی تازه تر و عمیق تر به جانشان در افتد . و غبار پریشانی ، به جمال مبارکشان بنشیند .
خدایا ، دستت را به من بده ، می خواهم آن را روی سینه ی مردم  بگذارم . آراممان کن خدا ، از پریشانی و اندوه ، از غم ، از نگرانی ، از سراسیمگی ، از بلاتکلیفی و سرگشتگی رهایمان ساز . مردمان پریشان  ، هیچ گاه راه به رشد نمی برند . خدایا ٰٰ شادمان کن . و بر دل ها و لب های ما لبخندی از تبسم نمکین خود بنشان .