تولد درسا
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

چهارم بهمن تولد درسا خانم بود. هشت سال قبل تو یه شب سرد زمستونی با مامان و مجید (دامادمون) رفتیم بیمارستان شماره 2 تهران که خواهرم عضو جدیدی رو به خونواده ما اضافه کنه. حال و هوای اون شب هنوز از یادم نرفته. وقتی تو راهروهای سرد و سنگی بیمارستان، منتظر خبری از وضعیت مادر و بچه بودیم. من بعنوان دایی، اینقدر نگرانی در وجودم احساس می‌کردم که همون شب تصمیمی گرفتم و به مامان گفتم:  "من بچه‌‌ای رو بوجود نمی‌یارم. آخه چرا باید این همه ناراحتی و نگرانی رو تحمل کرد تا آخرش یه بدبخت دیگه رو به این دنیا اضافه کنیم. من، فوقش اگه دوست داشته باشم بچه‌ای داشته باشم میرم از پرورشگاه یکی رو میارم و بزرگ می‌کنم. اینجوری حداقل یکم از بدبختی‌های یه انسان کم می‌کنم." هر چند وقتی مامان رو از دست دادم نظرم بکلی تغییر کرد.  

فاصله اولین سالگرد رفتن اجی تا هشتمین سالگرد تولد درسا فقط 4 روز بود. شاید همه بدونند که هر روز، هزاران نفر جونشون رو از دست می‌دهند و هزاران نفر برای اولین بار چشمشون رو به این دنیا باز می‌کنند. اما تصور قرار گرفتن در هر کدام از این شرایط با فاصله کم بسیار سخته. جمع شدن شادی و غم شدید در یک انسان و در فاصله‌ای کم تقریبا محاله. مگر اینکه اون از حالت نرمال خارج شده باشه. عجیبه که برای ما ایرانی‌ها و شاید شرقی‌ها بیشتر اوقات اندوه اولویتش بیشتره و وقتی غمگینیم بزرگترین شادی‌ها برامون بی‌ارزش میشه. بهمین خاطر درسا خانم در روز تولدش، وقتی می‌رفت کیک شو بگیره، اشک رو چشمهای قشنگش جاری شد و وقتی باباش از پرسید چی شده دختر گلم،‌ اینجور جوابش رو داد : "امسال اولین سالیه که عزیزم روز تولدم پیشم نیست."  هر چند بابا مجیدش و من بهش گفتیم که ناراحت نباشه و مامان حتما امشب پیشمونه ، با اینحال نمی‌دونم این حرف تونست تسکینی برای غمش باشه یا نه؟

درک غم از دست دادن یک عزیز در هر سنی و در هر شرایطی متفاوت خواهد بود. من بعد از سی‌ و پنج سال، وقتی به ناگهان در این شرایط قرار گرفتم، واقعا با درد وحشتناکی روبرو شدم که هنوز بعد از حدود پنج ماه آثارش را در خودم احساس می‌کنم. اما درسا با چیزی شبیه آن، در هشت سالگی روبرو شده است. نتایج این اتفاق در زندگی و نگرش او به زندگی مطمئنا،‌ از او انسانی با طرز فکر متفاوت بوجود خواهد آورد. شاید انسانی قوی‌تر در عین حال حساس و منطقی‌تر باشد و شاید ...