نامه‌ای به مادرم
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

روزهای مدیدیست که بی تو در حال گذر است، خیلی تلاش کردم در نبودت کارهایی را بکنم که تو رو خوشحال کنه و نگذارم نگران وضعیت ما باشی.  

همانطور که می خواستی هوای  خواهرم را دارم و حداقل روزی یکبار  بهش زنگ می زنم که حال خودشو، مجید و درسا رو بپرسم.  الان دیگه او بجای تو حرص و جوش همه رو می خوره.

مراقب مهدی هم هستم. پسر چموشت اینروزها سر به راه شده و برای اینکه غمت رو فراموش کنه یه بند مشغوله کاره. صبح زود میره و نصف شب میاد خونه. وقتی هم میاد، از خستگی خیلی زود خوابش میبره. خیلی دلتنگته، آخه خوابتو نمیبینه. بهش گفتم به خاطر خستگیت، مامان به خوابت نمیاد. نمی‌خواد اذیتت کنه.

همه تلاشمو می‌کنم که حواسم به بابا هم باشه اما خودت اونو می شناسی. بیشتر وقتها حرص آدمو در میاره و هر کاری که نباید بکنه رو انجام میده. کمکم کن هر چی صلاحه، براش انجام بدیم. می دونم خیلی اذیتت کرده و شاید هنوزم بعضی وقتها ناراحتت میکنه.

ضمنا پیغامت هم در مورد فروش خونه گرفتم و مطمئن باش به زودی می‌فروشیمش. نگرانش نباش.

راستی عمه فیروزه هم هفته پیش اومد پیشت. دیدیش؟ یادته تو مراسمت چقدر بی تابی می کرد؟ یادش به خیر. چقدر قربون صدقه‌امون می‌رفت وقتی می‌دیدمون، و تا به خودمون بجنبیم سر و صورتمون پر ماچهای آبدار می‌کرد. خدا بیامرزدش.

دیگه اینکه دلتنگتم، بیشتر بیا به خوابم.

قربونت برم