بسوی کربلا
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

محرم امسال هم رسید، مذهبیون فصلهای سال رو با مناسبتهای مذهبیش تقسیم می‌کنند و یکی از مهمترین فصول شیعیان ایام محرمه. محرم شاه فصلهای مامانه. آخه همه فاکتورهای مورد علاقه‌اش رو با هم داره. گریه به وفوور، شلوغی و دور هم جمع شدن و حرف‌زدن الی ماشالله و نذری و صواب، هر چی دلت بخواد.

هر سال من بی دین و ایمون هم، دهه محرم که می اومد، غصه ام می گرفت اما نه به خاطر شهادت امام حسین و یارانش، بیشتر به خاطر مامان که همینجوری غم، غصه و افسردگیش کم بود، صبح تا شب هم می نشست پای برنامه‌های عزاداری تلویزیون یا پای منابر روضه تکیه و مسجد محل. همیشه بهش طعنه می‌زدم که شما زنا اگه یه روز غصه نداشته باشین دق می کنین. حتما باید یه چیزی واسه عذاب دادن خودتون پیدا کنین. آخه این چه زندگیه؟  این چه دین و مذهبیه؟ همش گریه، همش غصه.  

اما امسال غم من دست کمی از اونچه تو تلویزیون و جاهای دیگه می خوان به مردم تزریق کنن نداره. تو مجالس عزای مامان، تقریبا همه مداح ها و روضه‌خون‌ها، غم از دست دادن مادر رو با غم فرزندان زهرا وقتی حضرت فاطمه رو نیمه شب، مخفیانه برای دفن می بردن مقایسه می کردن و اینجوری من واسه اولین بار، با این واقعه ارتباط برقرار کردم و اون رو با تموم وجود حس کردم. هر چند خوشم نمی‌اومد از این استفاده ابزاری.

بگذریم می خوام خاطرات سفر کربلا رو مرور کنم.

مامان همیشه می گفت یکی از آروزهاش رفتن به کربلاست. سال 84 این فرصت پیش اومد. سال قبل تو ایام عاشورا، بمبی تو کربلا منفجر شده بود و خیلی ها رو کشته بود. اون سال وقتی شرایط این سفر فراهم شد یعنی من پولی دستم اومد که به یکی از آرزوهای مامان جامع عمل بپوشونم. دل و به دریا زدم و برای خودم و بابا و مامان ثبت نام کردم. البته قصدم این بود بعد از محرم بریم که خطرش کمتر باشه، غافل از این که تصمیم دیگه‌ایه برامون گرفته شده.

اوائل محرم بود و حدود ساعت یک بعد از ظهر تو شرکت تلفنم زنگ زد، تلفن رو که برداشتم صدای خواهرم رو با هیجان و اضطراب شنیدم:

-  سلام

-  سلام، چه خبره؟

-  الان از موسسه مسافرتی زنگ زدن که امروز ساعت 2 باید بیاین فلانجا سوار اتوبوس شین.

چیزی‌ که شنیدم رو با خودم حلاجی کردم تا بفهمم منظورش چیه. فهمیدم موضوع سفر کربلاست. پرسیدم:

-  کجا!!!! مطمئنی؟ من که دیروز باهاشون حرف زدم گفتن تا 10 روز دیگه بهتون خبر میدیم.

-   نه والله؛ گفتن اگه نیاین ماشین راه میوفته. خودت زنگ بزن بپرس.

-  یعنی چی ؟ مگه مسخره‌بازیه!!!! ما که هنوز وسائلمونم جمع نکردیم. مگه می خوایم بریم شابدولعظیم؟ بگو برن. مگه مغز خر خوردیم تو محرم پاشیم بریم کربلا.

مکالمه با خواهرم تموم شد و زنگ زدم به موسسه و کلی داد و بیداد کردم اما برخلاف اون چیزی که فکر می کردم قضیه جدی بود و واقعا یک ساعت بعد ماشین راه میوفتاد و اگه ما نمی  رفتیم پولمون سوخت میشد.

بیخیال رفتن شدم و فقط یکی دو ساعت بعد راه افتادم برم موسسه ببینم چی کار میشه کرد. حدود ساعت 5 رسیدم اونجا. توجیهاتی که از رئیس اونجا شنیدم برام تازگی داشت:

- همه دوست دارن این موقع برن کربلا، این سفرمثل جاهای دیگه نیست که هرکی هر وقت خواست بره. باید طلبیده بشی. تا دیروز معلوم نبود بشه رفت چون ویزا ها آماده نبود. خیلی ها زنگ زدن از ما خواستن که محرم اونجا باشن. امروز صبح که ویزا ها اومد به همه زنگ زدیم اومدن فقط شما نیومدین و اتوبوس هم یه ساعت منتظر موند بعد راه افتاد. دیگه خود دانی اگه دوست داشتی بسم الله. من هزینه آژانستون رو هم میدم که خودتون رو به اتوبوس برسونین.


دردسرتون ندم هرچی از ما انکار بود از اون حرفهای اینطوری. خلاصه خر شدیم. یاد زمان جنگ افتادم: " هر که دارد هوس کربو بلا، بسم الله". از موسسه که اومدم بیرون، رفتم یکم پول جور کنم و حدود ساعت 7 با مامان و بابا راه افتادیم دنبال اتوبوس. اواسط بهمن ماه بود و اون شب تعقیب و گریز ما تو جاده‌های خطرناک و سرد غرب کشور خاطره ای بود واسه خودش و مخصوصا مامان داشت تو ابرا پرواز می کرد.

اذان صبح تو یه مسجد نزدیک مرز مهران، اتوبوس واسه نماز صبح ایستاده بود که بالاخره بهش رسیدیم.

چهار روز تو نجف بودیم. من مشغول عکس و فیلم گرفتن از عزاداری شیعیان عراق در خیابانهای نجف و مامان و بابا هم مشغول زیارت حرم حضرت علی، وادی‌السلام و ... . تو این سفر، من از ابتدا تا ظهر عاشورا یه مشاهده گر و یه همراه بودم و مامان کسی که انگیزه و شور و اشتیاقش منو سرشار از شادی و رضایت می کرد. اما حکایت روز عاشورا و ظهر اون چیز دیگری بود از جنس همون حرفهایی که مسئول موسسه می گفت.

صبح روز پنجم راه افتادیم به سمت کربلا. اونروز عاشورا بود و در طول راه کربلا، خیلی از مردم بومی رو می‌دیدیم که پیاده کنار جاده مسیر رو طی می‌کردند. ما بیشتر راه نجف تا کربلا رو با اتوبوس رفتیم و هر چه به مشهد حسین نزدیکتر می‌شدیم احساس نزدیک شدن به مرکز یک حادثه عظیم بیشتر می شد.

نزدیکهای کربلا، شاید حدود 10 کیلومتری، بالاخره اتوبوس از حرکت ایستاد و گفتند راه بسته شده و دیگه جلوتر از این نمیشه رفت. همهمه ای بین خیل زوار در گرفت. عشقی که همه اونها رو، این همه راه تا اینجا کشونده بود خیلی شدیدتر شده بود وقتی میدیدن فاصله اشون از هر زمان دیگه کمتره و بازم دسترسی به اون ساده نیست.

من از اتوبوس پیاده شدم و پیاده راه افتادم و رفتم و رفتم تا رسیدم به خاکریزی که باعث بسته شدن راه شده بود. از خاکریز رد شدم و چند تا ماشین ون دیدم که مردم رو سوار می‌کردن تا کمی جلوتر ببرن. امیدی پیدا شد که خودمونو تا ظهر به حرم برسونیم. برگشتم دنبال مامان و اینبار با هم راه افتادیم و بابا موند تا وسائل رو بیاره. اشک شوق رو می تونستم تو صورت مامان ببینم وقتی پا به پای من به سمت حرم امام حسین قدم بر می داشت. اون لحظات برای من بی اعتقاد معنایی فرای عقل و منطق داشت.

اولین بار تو این سفر بود که مشتاق رسیدن شده بودم. راه رو بلد نبودیم و به ناچار فقط مسیر حرکت جمعیت رو دنبال می کردیم. مسیری که ما رو به یک فضای ناشناخته و غریب می رسوند. هر چیزی تو اون لحظات برام ارزش ثبت داشت. حیف که فقط یه دوربین دیجیتال کوچیک 16 مگابایتی بیشتر همرام نبود تا از خونه‌ای که نذری قیمه می‌داد خیل مردمی که همراهشون می‌رفتیم و خونه ویلایی که پر از درختان پرتقال بود عکس و فیلم بگیرم.

بعد از حدود نیم ساعت پیاده‌روی،‌ بالاخره به مقصد رسیدیم و  در فضایی غیر قابل وصف قرار گرفتیم. فضایی آکنده از غم و ضجه زن و مردهایی که در اطراف هیئتهای پر هیاهوی عزاداری ایستاده بودن و کاملا می‌تونستی درک کنی که برای شهادت پدر و برادرهای خودشون، با این شدت گریه و فریاد می کنند. تو اون لحظات من و مامان، در کنار هم و در میان کارزاری قرار داشتیم که به یک رویا شبیه تر بود تا تمثیلی از یک واقعه تاریخی.

تجربه اون لحظات مشترک، در رابطه من و مامان، غنا و یگانگی بوجود آورد که غبار گذشت زمان هیچوقت کهنه‌اش نکرد و نخواهد کرد. بعد از برگشتن، مامان خیلی دوست داشت بازم بره کربلا اما مثل اینکه قسمتش همون یکبار بود.    

این روزها دوست دارم به یاد مامان هم که شده لحظاتی در فضای عاشورای کربلا قرار بگیرم و همینطور شبهای جمعه کمی دعای کمیل گوش کنم.

بهمن ماه سال 84

بهمن ماه سال 84بهمن ماه سال 84

بهمن ماه سال 84