پیشنهاد بیشرمانه
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

مامان بعد ازدواج، خیلی سختی کشید. شوهرش هیج وقت نه کار درست و درمونی داشت نه اخلاق درست و حسابی،  کتک خورد، غریبی کشید و با دربدری و نداری و تنهایی سر کرد. تنها امیدش برای تحمل تمام سختیها ما بچه‌هاش بودیم و فقط به خاطر وجود ما، تو این زندگی موند تا ما بزرگ شیم و واسه خودمون کسی بشیم.

بعضی وقتها که از دست بابا ناراحت می‌شد،‌ شروع به گله کردن از زندگی می‌کرد و  از خاطرات اول ازدواجش می‌گفت که چه جوری مجبور بود با شکم حامله (اون موقع منو حامله بوده)، تو مزرعه پدرشوهرش کار کنه و چطور یه دفعه موقع برگشتن به خونه، از روی تیلر می‌افته زمین و یا چطور وقت زایمان، تو این شهر غریب، بابا رو پیدا نکرده و این دوست بابا بود که می‌بردش بیمارستان.

ناملایمات و گرفتاریهایی ابتدای ازدواج سپری شد اما هر چه گذشت، شرایط چندان فرقی نکرد و با بزرگتر شدن ما، بازم مامان بود که به تنهایی بار سختی‌های زندگی با بابا رو بدوش می‌کشید. هر چند شاید بابا هم خیلی مقصر نبود و نمی‌تونست شوهر بهتری باشه.

تو روزهای آخر و وقتی مامان با اون شرایط تو بیمارستان بستری شده بود من که در این اتفاق بابا رو بی‌تقصیر نمی‌دونستم، با اینکه خیلی دیر بود اما سرانجام بهش پیشنهاد دادم:

  -  وقتی خوب شدی، اول طلاقت رو از بابا می‌گیرم و بعد هم می‌برمت خونه خودم.

مامان نگاه خاصی بهم کرد، لبخند تلخی گوشه لباش نقش بست و با صدایی خسته گفت:

  -  بابات گناه داره.

پ.ن. : یه روز بعد از نوشتن این مطلب از بابا پرسیدم موقعی که من داشتم به دنیا می اومد تو کجا بودی؟ چیزی که گفت با اونی که از مامان شنیده بودم تفاوت داشت اما تو نسخه هم، اون تا حدی مقصر بود.