شناسنامه
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

طبق معمول این چند وقت، آلبوم عکس عروسی مامان را ورق می‌زدم و خاطراتمو مرور می‌کردم. چند تا از عکسهای عروسی رو بیرون آوردم که ببینم آیا تاریخی پشتش نوشته شده یا نه؟ اما چیزی پیدا نکردم. یه لحظه برام مهم شد که تاریخ دقیق ازدواج مامان رو بدونم. با خود فکر کردم چه طور میشه اونو پیدا کرد. تو همه مدارک گشتم و یه دفعه، یاد شناسنامه افتادم و گشتم یه کپی از اون که اسکن شده تو کامپیوتر داشتم رو پیدا کردم.  

وقتی کپی رو پیدا کردم بدجوری میخش شدم. تو این چند برگ کهنه و ناقابل،  کل عمر یک انسان با چند تا تاریخ و اسم خلاصه شده بود. تاریخ تولد،  نام پدر و مادر،‌ شوهر و فرزندان و تاریخ ازدواج.

انسانها وقتی زنده هستند در درونشون دنیایست که چیزی از دنیای بیرون کم نداره اما وقتی میمرند، فقط تو چند صفحه میشه زندگیشون رو خلاصه کرد و با دیدن این چند صفحه به نظر می‌‌رسه، هر کدوم از ما تنها حلقه‌ای از یک زنجیریم که گذشته رو به آینده پیوند میده و به تنهایی ارزشی برای این دنیا نداریم. ما فقط وقتی مهم هستیم  که این اتصال رو برقرار می‌کنیم و ژنی که از گذشتگان به ما رسیده رو به آیندگان منتقل می‌کنیم.

تا زنده هستیم، شناسنامه حداقل اطلاعاتی است که با اون، شناخته میشیم و خیلی وقتها کسایی رو می‌شناسیم که در موردشون هیچ کدوم از این اطلاعات شناسنامه‌ای رو نمی‌دونیم اما بعد از مرگ، از  یه انسان عادی، چیزی جزء چند صفحه که هرچی توشه رو میشه تو چند خط نوشت، در سوابق رسمی باقی نمیمونه.