سفره مامان
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

سال 54 هجری شمسی، یه دختر 21 ساله لنگرودی همراه یه پسر 26 ساله‌ بابلی، پس از مراسم ازدواج، از شهر و دیار خود به یه شهری بی‌در و پیکر  کوچ می‌کنند. این زوج ناهمگون، از ابتدا تو یه محله حاشیه‌ای ساکن میشن و  زندگی سختشونو تو این شهر بزرگ، دور از خانواده و تمام دوستان و آشنایان شروع می‌کنند.

زن که تا اون موقع دختری ساده‌ای بود تو یه شهر کوچیک و آروم، تو این شهر جدید، غربت رو با تمام وجودش لمس می‌کنه و این احساس قوی، مرام و خصلتی رو در وجودش بوجود میاره که باعث میشه در تمام سالهای بعد با وجود  همه مشکلات،‌ سختی‌ها و نداری‌ها،‌ خونه‌ کوچیکشو به مهمانپذیری محقر و با صفا برای هر غریب و آشنا تبدیل کنه.

از همون سال خیلی‌ها به خونه اون اومدن و رفتن، فامیلهای نزدیکی که کارشون به شهر می‌افتاد، غریبه‌هایی که با شوهرش دوست می‌شدن و تو شهر کس و کاری نداشتند و فامیلهای دوری که برای یه لقمه نون پا به این شهر درندشت می‌گذاشتند. بعضی‌هاشون چند روز مهمونش بودند و بعضی‌ها چندین ماه. همشون سر سفره‌اش می‌نشستند و همون غذای ساده‌ای رو می‌خوردن که زن همیشه برای خودشون درست می‌کرد.


اون دختر 21 ساله، شاهرخ خانم بود و من تا اونجایی که یادم میاد در خونه‌اش، همیشه باز و سفره‌اش، همیشه پهن بود. سفره‌‌ای که رنگی نداشت جزء صفا و سادگی و صمیمت. خیلی‌ از مهموناش کسایی بودن ‌که اقوام نزدیکتری هم تو تهران داشتند اما همیشه می‌گفتن ما خونه‌ی شاهرخ راحت تریم.

اونها تهران رو برای زندگی انتخاب می‌کنند، چون بابا مدتی بود که برای کار به تهران اومده بود و زندگیشون رو در محله مهرآباد جنوبی شروع می‌کنند چون آقاجون تو فرودگاه مهرآباد کار می‌کرد.

اینها رو گفتم که برسم به شرح این مهمونی‌های آخر مامان و تمام کسانی که در اون شرکت کردند.

من تا قبل از این، رغبتی به شرکت در هیچ مراسم ختمی نداشتم و همیشه از خودم می‌پرسیدم این چه حکمتیه، وقتی یکی میمیره خونواده‌ او بنده خدا مجبورن دنبال گوشت ،‌ مرغ، برنج، حلوا و خرما یا دنبال مسجد و آخوند و مداح باشن بجای اینکه فرصت غصه خوردن و فکر کردن به آینده رو داشته باشن. آخه چه فایده‌ای داره که اونا مشغول این بشن که مراسم ختم خوبی بتونن برگزار کنند و از کسایی که میان تا تسلای خاطر بازماندگان باشن خوب پذیرایی کنن. چه فایده‌ای داره؟ یه عده که نمی‌تونن حس کنن که چی تو دله عزیز از دست رفته‌‌ها می‌گذره خندون خندون بیان، بخورن و بعدشم با شوخی و خنده برن سراغ کار و زندگیشون و آخرش علی بمونه و حوضش. فایده این همه بگیر و ببند،‌ حرف و سخن، نوحه و گریه چیه؟ وقتی نه چیزی به اونی که رفته میرسه و نه به اونایی که موندن، تو این میون خیلی‌ها هم فقط نقش بازی ‌کنند، یا نقش عزادار و یا نقش تسلیت گو. 

با این همه از وقتی مامان رفت ما تا الان پنج تا مراسم برگزار کردیم. اولیش که طبق رسومات، سه روز بعد از رفتنش‌ در مسجد صاحب‌الزمانی لنگرود بود، دومیش، اولین شب جمعه بعد از رفتن بر مزارش در وادی لنگرود بود که میگن روح مرده‌ها اون شب آزاده و میگرده تا ببینه بازمونده‌هاش براش چیکار می‌کنن. بعدش اومیدم تهران و روز دوشنبه، نه روز بعد از رفتن، تو مسجد امام جعفر صادق مهرآباد جنوبی، یه مراسم یادبود براش گرفتیم تا تمام دوستان و آشنایان تهرانی بتونن بیاین. چهارمیش جمعه همون هفته،‌ تو  مسجد قبرستون روستای سرخدشت بابلسر برگزار شد، تا آشناهای بابا بتونن بیان هر چند پنح شنبه‌اش هم لنگرود پیش مامان بودیم و  آخرین مراسم تا امروز روز چهلم بود که پنج شنبه هفته قبل در آرامستان وادی لنگرود برگزار شد.

تو تمام مراسمهای مامان، من دیگه حس و نظر سابق رو نداشتم و از جون و دل دوست داشتم از همه چه دوست و آشنا و چه غریبه، پذیرایی کنم و یه لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که چرا باید اینکار رو بکنم.

به نظر من همه مراسم‌های مامان، همون صفا و مهربونی رو داشت  که خونه مامان، وقتی پذیرای یه غریبه یا یه دوست قدیمی بود و سفره مامان، وقتی چیزی زیادی به جز یه نون بربری تازه،‌ چند تا کوکو و یه پیشدستی سبزی تازه توش نبود و  همگی خندون کنارش می‌نشستیم و با لذت غذا می‌خوردم.

تو این مهمونیهای آخر، ‌خیلی‌ ‌ها بودن که وقت خداحافظی، آروم به من می‌گفتند:

-        خدا مادرت بیامرزه،‌ من خیلی مدیون محبتهای مامانتم و به اون مدیونم.

شبه چله سال 84