بور بیجاده رنگ
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : سیاوش

چند شب قبل، فیلم کوتاهی با عنوان بالا دیدم که مرا یاد روزهایی انداخت که صبح کله سحر از خونه می‌زدم بیرون و غروب خسته، کوفته و بی‌حوصله برمی‌گشتم، چایی‌امو می‌خوردم و می‌رفتم سراغ‌ کارهام و بیشتر پشت‌ کامپیوتر تا موقع شام و بعد دوباره تو حال خودم بودم تا خوابیدن. این برنامه‌ هر روز ادامه داشت و توجه‌ای هم به مامان که از صبح تو خونه تنها بوده، رفت و روب می‌کرد، لباس می‌شست، خرید می‌کرد و منتظر بود تا یکی از سرکار برگرده و از تنهایی درش بیاره، نداشتم.

این تنهایی‌ها هر چی ما بچه‌ها بزرگتر شدیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون بیشتر و بیشتر شد. مامان انتظار زیادی از ما نداشت، فقط کمی توجه و شنیده شدن حرفها و دردل‌هاش که البته بیشترش نگرانی‌هایی بود که برای ما و سایر آشناها داشت. کمتر چیزی برای خودش می‌خواست و هرچی بود غم بچه‌ها بود و سختی‌های زندگی.

میشه گفت بی‌توجهی ما اقتضای سنمون بود. ما تازه داشتیم با دنیای بیرون دست و پنجه نرم می‌کردیم و تو ذهن خودمون فکر می‌کردیم چه کار مهمی داریم انجام می‌دیم و حرفهای تکراری و شاید بعضی وقتها ناپخته مامان برامون بی‌اهمیت و تلف کردن وقت بود. گذشت تا دیگه مامانی نبود که نه حرفهای تکراری بزنه و نه قربون صدقمون بره و ما هم با بی‌تفاوتی لبخندی بزنیم و از کنارش رد شیم.

حالا باید روزهای زیادی تک تک خاطراتمون رو مرور کنیم و آرزو داشته باشیم که یکبار دیگر بتونیم اون لحظات رو تکرار کنیم.

امسال روز مادر،  مثل سال قبل نرفتم شمال تا در کنارش باشم، خواهرم اما هوس پارسالی منو داشت ولی به خاطر بچه‌های کوچیکش، به زیارت حرم حضرت معصومه قناعت کرد. مدتیه خواهرم، همون حسی رو برام ایجاد می‌کنه که مامان برام داشت و در کنارش بودن کمی از حرارت وجود او رو بهم میده. یکی از آخرین سفارشهای مامان هم همین بود که هوای خواهرتو داشته باش.

روز مادر اومد و رفت و من همچنان شرمنده محبتهای مادرم و امیدوارم با محبت بیشتر به خواهرم، بتونم کمی از اون رو جبران کنم.