نامه‌ای به مادرم 3
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ : توسط : سیاوش

سلام مامان جان

حال و احوالت چطور عزیز؟ امیدوارم دیگه پا و کمرت خوبِ خوب شده باشه و درد دیگه‌ای نداشته باشی. دلم خیلی برات تنگ شده و نمی‌دونم چی‌جوری خوبش کنم. بعد از سالگردِ امسال دیگه نتونستم بیام پیشت. اینبار بیشتر از چهار ماه شده،‌ در حالیکه می‌خواستم حداقل هر سه ماه یکبار بهت سر بزنم.

می‌دونی دوباره خودمو گرفتار درس و دانشگاه کردم و گرفتار کارهای مش رمضون و مهدی هم بودم. خدا رو شکر یکمش حل شد و انشالله بقیه‌اشم حل بشه. جات خالیه با شیرین‌کاری‌های پارسا ذوق کنی و قربون صدقش بری. کوچیکی‌های درسا رو داره دوباره زنده می‌کنه.

راستش الان دیگه به چرایی رفتنت فکر نمی‌کنم و تازه، خوشحالم وقتی رفتی که محتاج اینو و اون نبودی و یک دفعه راحت شدی از غم و غصه‌های دنیا. درسته در نبودت، دیگه نمی‌تونیم شادی واقعی رو حس کنیم و خوشی و غم چندان فرقی برامون نداره، اما بالاخره بسته شدن پرونده زندگی، برای یک آدم نمی‌تونه اونقدرها بد باشه، وقتی هنوز تو دل بقیه جا داشته باشه و کسایی باشن که نتونن فراموشش کنند.

الان چیزی که فکرمو مشغول می‌کنه، اینکه کم کم رابطه نزدیکمون(قبل و بعد از رفتن)، داره تبدیل میشه به خاطراتی دور که یادآوری و احساسش به مرور سخت تر میشه. می‌دونم این طبیعیه اما واقعا زجر آوره. خلاء ای که نمی‌خوای با چیزه دیگه‌ای پرش کنی و به همین خاطر ، در ته قلبت مضطرب و نگرانت می‌کنه.

خلاصه جونم واست بگه، بی‌تو؛ زندگی کردن سخته و به نظرم راهی برای خلاصی ازش نیست، جز اومدن پیشت. پیش تو، عزیز، آقاجون،‌ عمو حسین و همه کسایی که اونجان.

خیلی دوست دارم مامان، به همه سلام برسون و اگه دارین خوش می‌گذرونین، جای ما رو هم خالی کنین.