خوابها 6
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : سیاوش

مامان عصبانی بود، مثل همون روزها. چهره‌اش از خشم گرفته تر شده بود و با دلخوری حرف دلش رو رک می‌زد. چیزی تو دلش نگه نمی‌داشت. "یک هفته است اینجام ولی اصلا شام نخوردم. اینا وقتی غذای خوب می‌پزن که مهمون دیگه‌ای اومده باشه و شبهای دیگه غذای مونده میارن رو سفره و تعارف هم نمی‌کنند. "

مامان اومد پیشم و گفت: "یک میلیون پول می‌خوام." گفتم: چی ‌شده، نکنه واسه مهدیه؟" گفت: "آره، بچه‌ام گرفتاره." گفتم: "با این پولها کارش راه نیموفته، تازه من همین پول رو دادم به ... و هنوز نیاورده. بزار هر وقت اون آورد میدم به مهدی." حرفی نزد و با ناراحتی نگاهم کرد.

از آخرین باری که خوابی رو از مامان نوشتم یکسال و اندی می‌گذرد، در این مدت کمتر خوابی دیدم که بیادم مونده باشه یا معنی خاصی برام داشته باشه. اما تو این ماه دو بار، دم دمای صبح، لحظاتی بدون اینکه بدونم حضور فیزیکی مامان پیش ما نیست، باهاش زندگی کردم. حرفهاش و شرایطی که در اون با هم حرف می‌زدیم، اینبار به نظر معنایی در خودش داشت. خیلی‌ها داستانهایی در مورد تعبیر خواب مطرح می‌کنند و از طرفی برخی دانشمندان، اون رو بازتاب ناخودآگاه ما از آنچه در طول روز باهاش مواجه می‌شیم یا در موردش فکر می‌کنیم، می‌دونند.

برای من هم، خواب تنها دریچه‌ایه که کمی از دلتنگیم رو کم می‌کنه و باعث میشه احساس کنم ارتباطم با مامان دو طرفست. هر چند به تعبیرها هم فکر می‌کنم. خوابها می‌تونه از جنس نشانه‌هایی باشه که باعث میشه به کارهامون و نتایج دوباره فکر کنیم و اگه اشتباهی داریم مرتکب میشیم اصلاحش کنیم.

خلاصه اینکه به قول خارجی‌ها:

It’s complicated

مسیر زندگی همیشه پیچ و خم‌ هایی رو جلوی راه آدم میزاره که رد شدن ازش نیاز به حساب و کتابهای بسیاری داره.