رمضان جدید من
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ : توسط : سیاوش

فاصله‌ای بعیدی پیدا کردم با روزهایی که با صدای مامان از طبقه پایین، من که در طبقه بالا در خواب ناز بودم، به ناگاه از دنیای خواب جدا ‌شده و رسیدن سحر را آگاه می‌شدم. صدای مامان از هر زنگ ساعتی، بهتر عمل می‌کرد و مرا در جای خود از اعماق خواب، مثل فنر می‌پراند. آن روزها وقتی به کنار سفره سحری می‌آمدم،‌ صدای خوردن قاشق و چنگال به کاسه بشقابها در سکوت پیش از صبح، نوای دلنشینی بود.

وقتی همه ما، من، بابا و مامان دور سفره جمع می‌شدیم و نگران گذشت ساعت بودیم که کی اذان خواهد شد و آخرین لقمه‌ها را باید فرو برده و گشنگی و تشنگی را منتظر شویم، تازه نوای سحری رادیو یا تلویزیون همنشین سفره‌امان می‌شد و اینگونه سحری خوردنمان به پایان می‌رسید و بعد از آن سفره باید سریع جمع می‌شد تا دوباره به آغوش رختخواب برگردیم. البته خواندن نماز صبح هم کاری بود که با قبول پریدن خواب با وضو گرفتن، گه گاهی زیر بار آن می‌رفتم.

آن دوران با اینکه همچون امروز، مرا اعتقاد چندانی به روزه گرفتن نبود، اما جلب رضایت مامان، باعث می‌شد که ظاهر روزه‌داری را تمام و کمال رعایت کنم و پاداش گشنگی و تشنگی کشیدن را با افطار پر آب و رنگش بگیرم. سفره‌ای که پر بود از غذاهای خوشمزه پر کالری،‌ فرنی، زولبیا، خرما، در کنار نان تازه و چای، سبزی و گاهگاهی آش یا حلیم که مامان عقیده داشت همه باید تازه و همان روز خریده شده یا پخته شده باشد. غذاهای باقی مانده از روز قبل اینقدر در یخچال می‌ماند تا به دور انداخته شود.

آنروزها رمضان برایم معنای دیگری داشت و اینروزها تنها مواجه شدن با کسانی که در دور و برم، روزه‌ هستند،‌ ترسی را در درونم رشد می‌دهد که نکند او هم مواجه با مشکلی شود که مادرم را دو سال قبل از ما گرفت. همسرم، دوستانم و سایر نزدیکان و بستگان، حتی راننده‌ آژانس جوانی که می‌گفت شغلم را از آرماتوربندی تغییر دادم تا بتوانم روزه‌هایم را نگه‌دارم. با اینکه یادآوری اتفاق دو سال قبل برای آنها خیلی سخت است،‌ اما بازهم خودم را متعهد می‌دانم که به همه آنهاییکه می‌توانم، این هشدار را بدهم که روزه‌ داری در این روزهای طولانی و بسیار گرم تابستان می‌تواند موجب مشکلات بدنی فراوانی گردد، توجه داشته و تحت تاثیر تبلیغات رادیو و تلویزیون و غیره نباشند.