دلنوشته
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

مامان امروز دقیقا یکماهه که تو سفر آخرت رو بدون ما آغاز کردی. یکماهه که هرکی منو می‌بینه یا تسلیت میگه  یا آرزوی صبر می‌کنه. یکماهه من به امید اینکه بیای تو خوابم می‌خوابم و سختتر از سابق دل از خواب می‌کنم چون تو نیومدی. یکماهه که نمی‌تونم جلوی گریمو بگیرم وقتی به تو فکر می‌کنم یا یه نشونه کوچیک تو رو یادم میندازه. یکماهه که نیستی سر ما داد بکشی و از دستمون عصبانی بشی. یکماهه که هیچی تو دنیا برام رنگ سابق رو نداره ....

میدونی، من هنوزم هر سه شنبه میام خونه‌ات تا در کنارت باشم. تازه الان پنج شنبه‌ها هم میام تا برات خیرات کنم. اما دلم تنگ شده که برات قند خونتو اندازه بگیرم. دلم تنگ شده که با ترازو وزنت کنم و هی بگم چی بخور چی نخور، دلم تنگ شده بگم به پشت بخواب تا کمر تو،‌ پا تو و دستتاتو ماساژ بدم. آخ که چقدر وقتی ماساژت می‌دادم احساس خوب بودن می‌کردم و زور دستام برام اهمیت داشت.

دیشب وقتی رسیدیم خونه‌ات، مهدی به جای تو رفته بود نونوایی که واسه عصرونه بربری تازه بگیره و مثل سابق در خونه باز و تلویزیون هم روشن بود. دیشب سمیه بجای تو برامون شام درست کرد و همگی به جای تو گریه کردیم اما اینبار برای تو.