پارسا باید میماند
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ : توسط : سیاوش

 هفته پیش به دیدن پارسا رفتیم و داستان به دنیا اومدنش رو از خواهرم شنیدیم.

" روز یکشنبه حدود 20 روز قبل از به دنیا اومدن طبیعی پارسا، رفتیم که مثل هر هفته چند تا آزمایش بدیم و وضعیتش رو چک کنیم. من اونروز از صبح چیزی نخورده بودم و حالم هم زیاد خوب نبود. سرماخوردگیم اذیتم میکرد و دردهام هم بیشتر شده بود. سونوگرافی نشون داد وضعیت بچه خوبه، رشدش به اندازه بود و فقط کمی ضربان قلبش ضعیف نشون می داد. دکتر ازم پرسید از صبح چیزی خوردی؟ گفتم : نه گفت برو یه چیزی بخور و دوباره بیا تا سونوگرافی کنم. رفتیم یه کیک و آب میوه گرفنیم و  خوردیم.

حدود 3 بعد از ظهر، یه دفعه دیگه سونوگرافی کردیم، بازم ضربان ضعیف بود. دکتر بازم پرسید: چی خوردی؟ گفتم: کیک و آب میوه. گفت: من گفتم برو یه غذای درست و حسابی بخور نه این چیزا.

روز از نو روزی از نو، دوباره رفتیم غذا خوردیم و برگشتیم تا برای بار سوم سونوگرافی بدیم. اینبار هم نتیجه همون شد و دیگه دکتر گفت باید بستری بشی.

اما فقط برای یه چک آپ عادی رفته بودیم و هیچ لباسی هم با خودمون نبرده بودیم. دکتر  گفت چاره ای نداریم که سزارین کنیم، اگه همینجور پیش بره ممکنه بچه از دست بره.

 و حدود ساعت 9 شب بچه صحیح و سالم به دنیا اومد و دکتر گفت خدا رحم کرد، بند ناف بچه پیچیده بود و خون به بچه نمی رسید و اگه به موقع نمی فهمیدیم ممکن بود بچه از دست بره. "

 از اونروز به خودم میگم که خدای نکرده اگه همه چیز اینجوری پیش نمی رفت ،خواهرم نمی تونست دیگه این مصیبت رو تحمل کنه. نه ماه سختی کشیدن و هزار  امید و آرزو یک دفعه از بین می رفت و  ما برای چهارمین سال متوالی عزادار میشدیم.

پارسا باید می ماند، به خاطر  جبران تمام  خوبهایی که در این سالها از بین ما رفته اند. برای پاسداشت زندگی و زنده بودن. او شاید با این جسم کوچیک و نحیفش ندونه که چه امیدی رو در دل ما زنده کرده و چقدر لحظه لحظه رشد و بزرگتر شدنش برای ما و پدر و مادرش مهمه.

مامان تولد یک عضو دیگه از خونواده ات رو بهت تبریک میگم. حالا دیگه تو یه پسر دیگه هم داری هر چند نتونستید تو این دنیا همدیگر رو ببینید.