لحظه آسایش
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢ : توسط : سیاوش

بر روی تختی در کنار دریای اژه،‌ در غروب روزی از مرداد 92، دراز کشیده‌ام و برخورد اشعه خورشید بر آب دریا را نظاره گر هستم. زندگی می‌تواند اینگونه ساده انگارانه بگذرد، بی مسئولیتی و بی تعهدی. خیلی‌ها از برابرت می‌آیند و می‌گذرند و تو می‌توانی تنها آمدن و رفتنشان را نظاره گر باشی. بی‌آنکه فکری از آنها از مخیله‌ات بگذرانی. در این لحظات آسودگی، راحتتر می‌توان به تمام لحظاتی که برای خود ساختی یا برایت ساخته‌ شده است فکر کنی. مسئولیتهایی که هر کدامشان می‌تواند تمام روح و روانت را اسیر خودش کند.

روزگاری ساده بود گفتن اینکه " به من چه وقتی خودش نمی‌خواهد" اما اکنون اصلا اینگونه نیست. می‌دانی و با تمام وجودت احساس می‌کنی که هر کدام از این "به من چه‌" ها زمانی اثرش را بر روال عادی زندگیت نشان خواهد داد. زمانی نیاز خواهد بود، خودت را وقف دیگری کنی تا آرامش خیالی، بابت انجام وظیفه‌ای که بر دوش خود می‌دانستی برایت حاصل شود. برای من درگذشت مادرم نقطه‌ای بود از این لحظات. قبل از آن، مادر تنها کسی بود که خود را مسئول برای شادی و آسایشش می‌دانستم و اکنون تمام کسانی که به نوعی به مادر وابسته بودند در دامنه این احساس مسئولیت قرار می‌گیرند. پدر، برادر، خواهر و سایر بستگان مادری و پدری.

احساس مسئولیت یعنی دغدغه و دغدغه یعنی عدم احساس آرامش و راحتی و نتیجه ناآرامی و ناراحتی روح و روان، لذت نبردن از لحظات است. لحظه‌ها می‌گذرند اما دیگر لذتی آنگونه که دغدغه‌ها کم بود یا اصلا نبود برایت بوجود نمی‌آید. حتی وقتی در تعطیلات به سر می‌بری و در محیطی آرام، زیبا و سرشار از تازه‌گی و سرگرمی قرار داری که همه‌گونه امکانات لذت بردن فراهم است، باز رها شدن از بار مسئولیتها و دغدغه‌های ناشی از آن سخت است. به نظرم نمی‌رسد که دیگر به توانم آنگونه آسودگی، رها و آزاد از هر گونه فکر و خیال را تجربه کنم. به قول مرحوم حسین پناهی:

 «کاش، هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم، کاش»

تا کجا من اومدم؟

چه‌طوری برگردم؟

چه درازه سایه‌ام!

چه کبوده پاهام!

من کجا خوابم برد؟

یه چیزی دستم بود!

کجا از دستم رفت!

من می‌خوام برگردم به کودکی!

قول می‌دم از خونه پامو بیرون نزارم!

سایه‌امو دنبال نکنم!

تلخه تلخم،

مثل یک خارک سبز،

سردمه،

می‌دونم که هیچ زمانی دیگه خرما نمی‌شم!

«من می‌خوام برگردم به کودکی»

«من می‌خوام برگردم به کودکی»