روز شمار عید
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

سالیان سال بهار برای من از روزهایی شروع می‌شد که با داد و فریادهای مادر، خونه تکونی عید آغاز می‌‌شد. ما تنبلای بی‌سوات،  به هر بهانه‌ای از کار توی خونه فراری بودیم، بالاخره تو یکی از روزهای اسفند مجبور می‌شدیم از صبح کله سحر، گوش به فرمان مادر،‌ از خواب پاشده یا نشده، صبحونه خورده یا نخورده از چهار پایه‌ها بالا بریم و شروع به کشیدن دستمال به در و دیوارها کنیم تا گرد سالیانه رو از سر و روی خونه بشوریم. شستن پنجره‌ها، کندن پرده‌ها، مرتب کردن کتابخونه، جمع کردن فرشها و بردن اونها به پشت بوم و شستن فرشها کارهایی بود که با ما بود و مامان مثل یه سرکارگر ماهر هم خودش انجام می‌داد و هم به ما می‌گفت چی‌کار کنیم.  

یه تشت پر از آب و صابون،‌ چند تیکه دستمال، پارو و تاید وسائلی بودند که تا اونروز همراه خودمون اینور اونور می‌بردیم تا خوب همه جا تمیز بشه. فقط وقتی تمیز می‌شد که مادر بگه خوبه. هر چقدر خسته می‌شدیم  اما لذت هایی بود که باعث می‌شد خیلی هم بهمون بد نگذره،‌ بعد از پشت سر گذاشتن زمستون سرد، اونروز یه آفتاب دلچسب با هوای خنک اواخر اسفند، شوخی و خنده موقع کار، نشستن ساده و صمیمی روی موکت واسه خوردن چای و نهار و از همه  شیرین‌تر نگاه‌های سپاسگزار مادر و قربون صدقه رفتناش، که آی قربون بچم برم، چقد خسته شد.

دو سه هفته مونده به عید، بابا می‌رفت سراغ ماهی‌قرمز. اینجا هم اگه مامان نبود بازم ما فرار رو بر رفتن پای بساط ماهی‌فروشی ترجیح می‌دادیم. مامان بود که هی می‌گفت برو پیش بابات بی‌چاره خسته شده. ماهی‌ قرمز، سیاه، رنگ وارنگ، دو دم، سه دم، دم شمشیری و چش قورباغه‌ای، چش تلسکوپی انواع ماهی‌هایی بود که اونروزا می‌فروختیمش. فروشندگی ماهی تجربه‌ای جااب بود که تو حال و هوای عید، واسه خودش دنیایی داشت. آدمهای جورواجور که برای خرید ماهی میومدن هر کدوم تو دنیای خودشون بودند و من دوست داشتم با هر کسی که از جلوی بساط رد می‌شد همراه بشم و ببینم داره به چی فکر می‌کنه.

همیشه ساعات آخر قبل از تحویل سال، برای من ساعات خاصی بود،‌ رفت و اومد بین بساط و خونه تا وسائلی که کم و کسر داری رو بیاری، وسطش پیچوندن برای خرید عیدی و تب و تاب جور شدن سفره هفت سین. خیلی سالها تا لحظه آخر همه بیرون از خونه بودند و ساعت آخر اگر ماهی‌هامون تموم می‌شد دور هم جمع می‌شدیم و کاسبی اونرومون رو می‌شمردیم و منتظر می‌شدیم تا در لحظات تحویل سال ماهی قرمز کوچیک سفره ما هم از تنگش بپره بیرون و سال جدید شروع بشه.

بعد از تحویل سال خستگی روزای آخر با دور هم بودن و آسودگی شروع تعطیلات عید حسابی جبران می‌شد. عیدای کنار مادر، عیدای دیگه‌ای بود.


 
کوکو چهارشنبه
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

از بچه‌گی مامان به چهارشنبه سوری می‌گفت کوکو چهارشنبه شب، تا امروز نمی‌دونستم چرا همچین اسمی رو بکار می‌برد اما خبر زیر تا حدی برای این قضیه رو روشن کرد:

"چهارشنبه سوری رسم دیرینه ای است که ایرانیان سالیان سال، با برگزاری برنامه‌های مختلف در این روز به شادی و خوشحالی پرداخته و برای حفظ این سنت تلاش می نمایند.

در استان گیلان چهارشنبه سوری آیین خاصی دارد؛ در این روز علاوه بر شور و نشاط در کودکان، نوجوانان و جوانان و بزرگترها نیز با انجام آداب و رسوم این روز، شبی شاد را برای خود فراهم می‌کنند.

در این روز دستفروشان گیلانی با ایجاد شور و هیجان در بازار و با خواندن شعرهای گیلکی مردم را به خرید وسایل ویژه این روز دعوت می کنند.

آینه و قرآن، گمج 'ظروف سفالی'، اسپند و دسته گل از جمله چیزهایی است که گیلانی ها برای خرید آنها اقدام می کنند.

پخت غذاهایی از جمله 'سبزی پلو با ماهی سفید' و 'کوکو سبزی' از دیگر آداب و رسوم گیلانی‌ها در شب چهارشنبه سوری است.

برخی از خانواده های گیلانی در شب چهارشنبه سوری نه مهمان دعوت کرده و نه خودشان به مهمانی می روند؛ به اعتقاد آنها دعوت کردن مهمان و رفتن به مهمانی در این شب، خوش یمن نمی‌باشد.

روشن کردن آتش در هفت قسمت و پریدن از روی آن با گفتن 'سرخی تو از من ، زردی من از تو' از زیباترین و دلنشین ترین برنامه های شب چهارشنبه سوری است. "

فکر کنم منظور از کوکو چهارشنبه، اشاره به کوکو سبزیه که طبق آداب و رسوم گیلان در این شب پخته و خورده می‌شد.


 
سالی که رفت
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

در روزهای پایانی سال 90 قرار داریم، یکی از بدترین سالهای زندگی من. پایان سریال تراژیک از دست دادن عزیزان در سه سال گذشته. خوب که فکر می‌کنم بعد از پشت سر گذاشتن تمام اتفاقات این سه سال، اکنون در نقطه‌ای از زندگی خود قرار گرفته‌ام که بیش از هر لحظه دیگر گذشت زمان برایم بی‌ارزش است، پیر شدن که تا قبل از این به منزله نیستی و پایان فرصت بود، تنها به منزله  رسیدن به سرنوشت محتومی است که میلیاردها انسان قبل از من به آن دچار شده‌اند. سرنوشتی که می‌تواند پایانی شیرین یا تلخ باشد یا آغازی اسرار آمیز.

اکنون برای من به سر بردن بهتر لحظات و تاثیرگذاری مثبت بر دنیایی که در آن هستیم، بر هر آینده‌نگری و آخرت بینی مقدم تر است. این لحظاتی که دیگر تکرار نخواهند شد و بسرعت خواهند گذاشت می‌توانند حربه‌ای باشند برای ایجاد شادی برای خود و دیگران. هر چند هر هدف ساده‌ای در مرحله اجرا پر از پیچیدگی و اگر و اماهای فراوان خواهد بود و بسیار پیش می آید با نیت خوب کاری کرده‌ایم که نتیجه‌ای عکس آن را در بر داشته است اما به هر حال اگر چاشنی هر تصمیمی طلب بهترین ها، خوبی، صداقت و انصاف باشد و این دستورالعمل جادویی که هر چه برای خود می‌پسندی برای دیگران نیز بپسند را در هر لحظه سرمشق خود قرار دهیم، مطمئنا آینده بهتر از امروز خواهد بود.

در این روزها که زمان با خود مسابقه گذاشته است تا زودتر، آخرین لحظات آخرین فصل سال خود را به پایان برساند و کسی نیست جلوی این سرعت را بگیرد من از طرفی سختم است که ببینم سال جدید را بی‌حضور فیزیکی مادر آغاز خواهم کرد و از طرفی راحتم چون توانستم راه‌حلهایی برای مشکلات و سختی‌های بوجود آمده برای خانواده‌ام بیابم و بکار بندم تا تقریبا همه به تعادلی جدید دست یابیم. تعادلی که با نبود ستون محکم خانه و خانواده از دست داده بودیم. هر چند هنوز مشکلات زیادی پیش رو خواهیم داشت.

در تمام لحظات شش ماه گذشته، حضور معنوی مادرم، پدربزرگم و مادربزرگم برای من آنقدر بوده است که نمی‌توانم تصور کنم بدون کمک آنها، می‌توانستیم بسیاری از این گذرگاههای خطرناک و پرتگاههای سهمناک رو پشت سر بگذاریم و در این لحظات احساس آرامش و امید به فردا را داشته باشیم. هر کدام از خوابها، الهامات و اتفاقات از نظر من به نوعی به آنها مرتبت بوده است. هر چند شاید این حرفها از نظر ضمیر شکاکم جای حرف و حدیث داشته باشد اما بالاخره آن آرامشی که برای ادامه زندگی بدان نیازمندیم را تداوم می‌بخشد.

اینروزها کمتر نگران آینده هستم.

 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم                 وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر فنا درگذریم                       با هفت هزار سالگان سر بسریم


 
شش ماه گذشت
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

درست شش ماه قبل یعنی در نوزدهم شهریور امسال، در روز شنبه‌ای همچون امروز که بیست اسفند است آغاز یک پایان برای ما بود. آنروز نیز مثل تمام شنبه‌ها اتوبان تهران کرج غلغله بود و من سوار یک خطی مسیر ونک خودم را به بیمارستان آتیه می‌رساندم. در طول مسیر آرام بودم چون خطر از بین رفته و حال مادر رو به بهبود بود و آنروز وقتی برای آخرین بار او را در بیمارستان دیدم چهره‌ای بهتر از روزهای دیگر داشت و هیچگونه احتمالی نمی‌رفت که عصر آنروز آخرین ساعات زندگی  مادر باشد. عصری که غمبارترین ساعات زندگی من آغاز شد و چهره دیگری از آن برایم آشکار گردید. از آنروز هر اعلامیه ترحیم برایم نشانه‌ای بر پایانی دیگر است. مخصوصا اگر مادری از بینمان رفته باشد.

عصر پنج شنبه 18 اسفند، سیمین دانشور بزرگترین بانوی داستان ایران نیز از این دیار درگذشت و به گذشتگان پیوست. انسانی دیگر و همچنین مادری دیگر.

سیمین در اثر منتشر نشده خود "ساربان سرگردان" اینگونه از مرگ می گوید: «این مرگ چیست که حضورش آدم را به مرور زندگیش وا می دارد؟ انگار زندگی در پیش چشمهایش رژه می رود و آدم از خودش می پرسد: من در این زندگی چه کرده ام؟ نمی پرسد چه خواهم کرد؟ چرا که نمی داند کی نوبت او می رسد...»

خدایشان بیامرزاد.


 
خوابها 3
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

نشانه‌ها چیزی است که باید بدان توجه کنیم.

همه دور هم بودیم. مامان، بابا، مهدی، رقیه، مجید، سمیه و درسا. کلی لباس دور برم بود و داشتم لباسهای هر کسی رو بهش می‌دادم و می‌گفتم پولش چقدر شده. نوبت مجید شد، گفتم: "اینم لباسهات، صبر کن بگم چقدر شد." لباس رو که دادم بهش، مامان با خنده گفت: اینم عیدی مجیده دیگه." یه نگاهی به مامان کردم و گفتم: "جدی؟ پولشو از کی بگیرم؟"  احساس کردم مامان با این حرفم ناراحت شد و از اتاق رفت بیرون.

پرسیدم: "مامان کجاست؟" خواهرم گفت: "تو اتاق خوابیده،‌حالش خوب نیست" یه لحظه به دلم اومد، نکنه حالا که ازم ناراحته، اتفاقی براش بیوفته و من فرصت نکنم از دلش در بیارم. با عجله رفتم تو اتاق و دیدم رو تخت خوابیده. آروم صداش کردم. چشماش که رو باز کرد،‌ناراحتی رو از چهره‌اش خوندم اما خیالم راحت شد که هنوز زنده ‌است. 

خیلی وقت بود تو رویاهام مامان رو نمی‌دیدم و دلم براش تنگ شده بود.امروز صبح که از خواب بیدار شدم این رویا رو بیاد آوردم و به رابطه اون با اتفاقات این چند وقت فکر کردم. به نظرم اومد باید از چیزی بگذرم و خیلی سخت نگیرم چون مامان می‌خواد به کسی از نزدیکانش عیدی بده و از من می‌خواد اینکار رو براش بکنم.


 
سرنوشت
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

یکی از واژه‌های اسرار‌آمیزی که اینروزها مرا به خود مشغول نموده "سرنوشت" است. این باور وجود داشته و دارد که سرنوشت هر کسی پیش از وجود یا حداقل در زمان بوجود آمدنش نوشته می‌شود. چه این باور را قبول داشته باشیم یا نه،‌ برخی واقعیات خود به خود، ما را به فکر درباره آن وادار می‌کندد. شاید به آن شانس بگوییم یا تصادف یا اتفاق، اما بیشتر اوقات، ضمیر پرسشگر ما نمی‌تواند پاسخ چراهای خود را در مورد سرنوشتمان بیابد.

چرا من باید در این نقطه دنیا متولد شوم؟ چرا در این زمان و نه 1000 سال قبل و نه 1000 سال بعد؟ چرا باید اولین فرزند باشم از یک خانواده کوچک و تهیدست و نه آخرین فرزند یک خانواده متمول و پرجمعیت؟ چرا باید پدر و مادری اینچنین داشته باشم؟ چرا مرد نشدم؟ چرا کوتاهم و چرا بلند؟

گاهی یک اتفاق کوچک در یک لحظه خاص، این احساس را به تو می‌دهد که آیا آن حادثه برایت برنامه ‌ریزی شده بوده و علت یا نشانه‌ای برایت داشت یا تنها یک اتفاق بی‌دلیل و بی‌جهت و بی ربط بوده است؟ مثالی ساده بزنم. صبح یکی از روزهایی که پیاده و سواره گز می‌کردم تا به سر کار خود بروم. زمانی که توی یک تاکسی نشسته بودم و مثل همیشه به عکس مادرم در بک گراند صفحه موبایلم نگاه می‌کردم، ناخودآگاه سیر وقایعی این چند وقت را با خود مرور می‌کردم وقایعی که قبل از رفتن مامان شروع شد و نهایتا به از دست دادن او منجر گردید. تو فکر این بودم که تاکسی به راه افتاد و هنوز 5 دقیقه نگذشت که راننده ایستاد و از ماشین پیاده شد. این اتفاق برایم جالب آمد و مرا از افکار خود خارج نمود. فهمیدم که ماشین پنچر شده و به ناچار پیاده شدیم تا راننده بتواند لاستیک پنچر شده را عوض نماید.

در آن لحظات به این فکر می‌کردم که چرا این اتفاق برای این تاکسی که من داخل آن بودم و در این ساعت خاص افتاد و چرا تاکسی‌های قبلی و بعدی دچار آن نشدند. این پنچری می‌توانست در هر لحظه دیگری اتفاق بیافتد چرا الان؟ آری پاسخ ساده این سئوال این است که کاملا اتفاقی بوده و نیازی به دلیل نیست. اما اگر مقدمه و موخره‌ای برای این اتفاق حدس بزنیم نمی‌توانیم موضوع را به همین سادگی ببندیم. خیلی ساده ممکن بود چند قدم جلوتر از مکانی که ما پنچر کردیم، دختر عجولی بدون نگاه به خیابان قصد داشت که با سرعت از عرض خیابان رد شود و اگر این اتفاق نمی‌افتاد ما به سادگی با او تصادف می‌کردیم و منجر به مرگ او می‌شدیم. اگر سیر این اتفاقات را با تاثیری که آن دختر می‌توانست بر آینده خودش، خانواده‌اش، جهان اطرافش و دنیایی که در آنیم داشته باشد دنبال کنیم می‌بینیم که هر اتفاق و حادثه‌ای را باید جدی گرفته و دنبال چراهای وقوع آن باشیم.

اتفاقات ساده و به نظر بی‌تاثیر در زندگی افراد به سادگی ممکن است موجبات مرگ یا زندگی، موفقیت یا شکست، خوشبختی یا بدبختی فرد،‌ خانواده، جامعه و بشریت را فراهم سازد و به نظرم هر یک از انسانها، هر چقدر به نسبت عظمت جهانی که در آنیم ناچیز و بی‌اهمیت باشند، نقشی خاص و ویژه‌ای در چرخه دنیای اطراف خود خواهند داشت و اینگونه می‌توانیم سرنوشت خود را در راستای هدف کلی جهان و نظم گیتی تصور نماییم. .

فیلسوفان به نوع دیگری نیز در اینمورد فکر می‌کنند. عده‌ای گفته‌اند که به ازای هر حادثه‌ای که به وقوع می‌پیوندد، بی‌نهایت حالت و وضعیت دیگر نیز وجود دارد که می‌توانست اتفاق بیافتد و می‌توان به ازای هر کدام از آن حالتها واحتمالات دنیاهای دیگری را تصور کرد که موازی با این دنیا در حال گذرند، هر چند نه ما ارتباط و اطلاعی درباره دنیاهای داریم و نه آنها در مورد ما.

خلاصه اینکه می‌توان گفت، علم به سرنوشت انسانها و سایرموجودات علمی است خدایی که خیلی‌ها دوست دارند بدان دست پیدا کنند تا خداگونه‌ای از خود بسازند.


 
صدای پای عید
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

اومدم رو پشت بوم که انبار رو خالی کنم. هوای خنک و آفتابی حسابی سرخوشم می‌کنه. وسائل اضافی رو کم کم میارم بیرون و گوشه‌ای می‌چینم. پاروی چوبی قدیمی رو از روی کلی خرت و پرت دیگه بر می‌دارم تا جلوی دست و پام باز بشه. پارو رو که میزارم بیرون،‌ نفسی تازه می‌کنم و هوای دلچسب رو با لذت می‌کشم تو ریه‌ها. باز عید داره میاد. این پشت بوم خاطرات تمام سالهایی رو داره که با همین پارو همراه مامان برای شستن فرشها میومدم بالا و لذت قدم زدن روی فرش خیس، آب پاشیدن رو سر روی هم و بازی کردن با کف روی فرشها رو می‌چشیدیم.

حدودا 23 بهار از زمانی که وارد این خونه شدیم میگذره. اون موقع من تازه دوره ابتدایی رو تموم کرده بودم و وارد راهنمایی شده بودم. ما بالاخره بعد از 13 سال کرایه نشینی و سر و کله زدن با انواع صاحبخونه‌ها، تونستیم سقفی رو بالای سر خودمون داشته‌باشیم، یه خونه دو طبقه کوچیک قدیمی و کلنگی با 48.5 متر مساحت، سر نبش کوچه‌ای تو یکی از محله‌های قدیمی در پایین شهر تهران. یادمه مامان خیلی تلاش کرد تا ما بتونیم همین خونه نسبتا محقر رو داشته باشیم و قرضی که برای خریدن اون گرفته بودیم رو پس بدیم. طبقه اول خونه یک اتاق حدودا 10 متر مربعی با یه آشپزخونه کوچیک و حموم و دستشویی تو حیاط داشت و خونواده 5 نفری ما  تو این تک اتاق در کنارهم زندگی می‌کرد. تو طبقه دوم، دو تا اتاق بود که با یه در چوبی بزرگ از هم جدا شده بودند. اوائل ما هر کدوم این اتاقها رو به دو نفر اجاره داده بودیم تا با  کرایه‌هاش قرضهای خونه رو بدیم.

اونروزها بسرعت گذشتند، من راهنمایی،‌ دبیرستان، دانشگاه و سربازی رو پشت سرگذاشتم و بعد از ازدواج اومدم تا تو کرج زندگی کنم، خواهرم که اون موقع ابتدایی بود بزرگ شد، کار کرد، دیپلم گرفت، ازدواج کرد،‌ خونه خرید و الان یه دختر شیرین  7 ساله داره و برادر کوچیکم که 4 سال بیشتر نداشت، سیکلشو گرفت و ‌دیگه درسشو ادامه نداد،‌ سربازی رفت و هنوزم تو اون خونه‌ زندگی می‌کنه و در تلاشه  تا بتونه بره سر زندگی خودش.

اونروزی که وارد این خونه شدیم مادرم 34 سال داشت (تقریبا هم سن الان من) و بعد از گذشت 13 سال از ازدواجش، مسئولیت سه تا بچه و یه شوهر سر به هوا رو به تنهایی بدوش می‌کشید و اینروزها که می‌خواهیم این خونه رو بفروشیم تا به احتمال زیاد تا چند سال آینده، آپارتمانی به جاش قد بلند کنه، به نظرم همانطور که با حضور فیزیکی مامان خداحافظی کردیم باید با تک تک آجرها، ترکهای روی دیوار و همه عیب و ایرادهایی که این خونه داشت هم خداحافظی کنیم و لحظه لحظه خاطرات تلخ و شیرین این 23 سال رو به ذهن و روح ساکنین زنده و مرده او بسپاریم.

باز عید داره میرسه و عید امسال عزیزترین فرد زندگیمون کنارمون نیست. نمی‌دونم، واقعا ‌نمی‌دونم، چطور می‌تونیم امسال شادی عید رو تجربه کنیم.


 
فرزند عزیزم
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است

صبور باش و درکم کن

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

 

فرزند دلبندم،دوستت دارم


 
آخرین آرزو
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

یادمه مامان  تو این سالهای آخر، هر وقت از تلویزیون تصویری از مراسم حج پخش می‌شد و او مسجد‌الحرام و زائرانی که اطرافش در حال گردش بودند رو می‌دید با افسوسی می‌گفت: میشه یه روز قسمت منم بشه برم مکه! بارها از او شنیده بودم که تنها آرزوم قبل از مردن این که خونه خدا رو از نزدیک ببینم.

اون موقع وقتی این حرفها رو می‌شنیدم، پیش خودم می‌گفتم همه آدمها همینجورن که تا وقتی به آرزویی نرسیدن پیش خودشون میگن اگه بهش برسم دیگه چیزی از خدا نمی‌خوام. اما وقتی به اون می‌رسند تازه آروزهای جدیدی پیدا می‌کنن، خاصتر و دست نیافتنی تر. فکر می‌کردم،‌ مامان این حرفها رو میزنه چون فکر می‌کنه رفتن به حج خیلی سخته، شایدم می‌خواد من زودتر بنجنبم و مقدمات سفرش رو فراهم کنم مثل سفر کربلا و جاهای دیگه‌ای که با هم رفتیم.

سال 88، بعد از ازدواجم، شرایطم تغییر کرده بود و دیگه کمتر امکانش بود که با مامان و بابا جایی برم، با اینحال دلم نمی‌خواست اونا مخصوصا مامان که خیلی به من وابسته بود فکر کنه فراموشش کردم و دیگه بفکرش نیستم. به همین خاطر تصمیم گرفتم هر جور شده مقدمات سفر حج اونها رو فراهم کنم، دوست داشتم من و همسرم هم باهاشون باشیم اما با توجه به بالا رفتن قیمت خرید حج، دیگه نمی‌شد همه با هم بریم.

بالاخره ابتدای سال 89، وقتی برای اولین سالگرد آقاجون شمال بودیم، سفر مامان قطعی شد و قرار شد اوائل خرداد راهی بشن. دوست داشتم اونروزها فرصت بیشتری داشتم که کنار مامان بودم و حال و هواش رو می‌دیدم وقتی آخرین آرزوش داشت برآورده می‌شد.

یادمه چند روز مونده به سفر، دوربین عکاسیمو براش آوردم تا بهش یاد بدم چطور عکس بگیره. تو سفرهای قبلی من بودم که ازشون عکس و فیلم می‌گرفتم و به همین خاطر اونا خیلی از عکاسی سر در نمیاوردن.

خلاصه اونا به سلامتی رفتن و برگشت و عکسهای زیادی هم گرفتن که چندتاشونو براتون میزارم.

 خرداد 89

خرداد 89

خرداد 89


ادامه مطلب را مطالعه کنید