اتوبوس
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

روزی که مامان رو بنا بر وصیتش تو زادگاهش و کنار پدر و مادرش به خاک سپردیم بهش گفتیم:‌ "درسته که راهمون دوره و مثل قبل هر هفته نمی‌تونیم بیاییم پیشت، اما قول میدیم حداقل ماهی یکبار بیاییم و بهت سربزنیم".

آخر هفته پیش پنجمین ماهگرد مامان بود و بار دیگر رفتیم تا کنارش باشیم و لحظاتی رو با اون بگذرونیم و از اونجا قرار بود راهی بابلسر شیم تا خونه جدیدی برای بابا بگیریم که اونم سالهای باقیمونده عمرش رو در زادگاهش بسر ببره.

سوار اتوبوس بابلسر که شدیم، من بودم و همسرم و بابا،‌ هوای ابری و بارونی و جاده خیس حال هوای خاصی رو در من بوجود می‌‌آورد و همینطور که اتوبوس با سرعت در جاده پیش می‌رفت، احساس دور شدن از مامان، وجودم رو تسخیر می‌کرد. من و همسرم در صندلی جلوی اتوبوس نشسته بودیم و بابا در جفت صندلی کنار ما. لحظه‌ای به یاد سفرهایی که چهارتایی می‌رفتیم افتادم و جای خالی کنار بابا، نم اشکی رو در چشمانم جاری کرد.

وقتی تو جاده‌ای و مناظر کنار جاده به سرعت از جلوی چشمانت رد می‌شن و تو به سمت افقی نا معلوم پیش میری، به نظرت میاد این اتوبوس همون زندگیته که یه جایی تو رو سوار کرده و یه جایی هم پیاده خواهد کرد. مناظر اطراف که به سرعت از پیش چشمات می‌گذره و تغییر میکنه، مثل دنیایی میمونه که توش هستیم. وقتی تازه سوار میشی،‌ احساس غریت داری و ‌هر چی میگذره با مسافرهای بیشتری آشنا میشی اما از یه جای سفر، وقتی چهره‌های آشنا یکی یکی از این اتوبوس پیاده میشن،‌ دوباره احساس غریبگی می‌کنی و اینجاست که کم کم این انتظار به سراغت میاد تا زودتر نوبت پیاده شدنت بشه به این امید که بازم چهره‌های آشنا رو ببینی.


 
خوش به حال اونهایی که زودتر میرن
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

بعد از مراسمی که در تهران برای مادر برگزار کردیم عده‌ای از دوستان و همسایه‌ها به خانه آمدند. از آن بین خانم طاهری، مادر یکی از دوستان دوران دانشگاهم (که به نظرم اگر شرایط ایران محیا بود می‌توانست مثل Iron Lady یک رهبر مقتدر و دلسوز برای جامعه طوفان زده ما باشه) حرفی زد که هنوز در خاطرم باقیست.

او گفت: "با این اوضاع و احوال روزگار، کی دلش می‌خواد بیشتر زنده بمونه. خوش به حال اونهایی که زودتر میرن."

بعدها، تو سئوالاتی که از خودم می‌پرسیدم یکیش این بود، واقعا این زندگی برای مامان چی می‌تونست داشته باشه که انگیزه‌ای برای ادامه آنرا براش بوجود بیاره. او مدتها بود که از همه چی خسته شده بود. بعد از حدود 57 سال تحمل پستی‌ و بلندی‌های زندگی دیگه در خود انرژی برای مقابله با شرایط امروز رو پیدا نمی‌کرد. برای او مجموع همه درد و رنج مریضی‌ها‌،‌ حرص و جوش بچه‌ها و شوهر، غم مرگ پدر و مادر،‌ کشمکشهای درون خانوادگی بین برادرهای خودش و شوهرش و استرسها و نگرانی‌هایی ناشی از  شرایط بد اقتصادی و اجتماعی بیش از حد توانش بود.

اینروزها بعضی وقتها با خودم می‌گم شاید آینده می‌تونست براش شادی،‌ خوشحالی و راحتی رو بوجود بیاره اما از خودم می‌پرسم چطور؟ چه اتفاقات خوبی می‌تونست اونقد برای اون شادی‌آور و ارزشمند باشه تا انگیزه‌ای برای تحمل همه این درد و رنجها باشه. تولد فرزند من، عروسی برادرم یا خونه جدید خواهرم ؟

اگه بخوام با خودم صادق باشم به نظرم نمی‌آد هیچکدوم از اینها، می‌تونست اون انگیزه واقعی رو بوجود بیاره. مشکلات هر کدوم از ما هر روز بیشتر میشه و متاسفانه چیزی که در آینده پیش رو داریم شرایطی به مراتب بدتره و هر چی فکر می‌کنم بازم می‌رسم به حرفهایی که اونروز خانم طاهری گفت.


 
Life is short
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

اینروزها خبر مرگ زیاد بدستم می رسد. هر هفته در شرکت حدود 1500 نفری ما، یک یا دو  اعلان جدید بر روی برد قرار می گیرد و خیر سوگوار شدن یکی از همکاران را به اطلاع بقیه می رساند. مواقع زیادی خواهد بود که ما از یاد مرگ غافل شویم. هر زمان که تیغ خشم، حسادت، بیفکری و تعصب را به دست می گیرم و تن و روح انسانی دیگر را خراش می دهیم یا از هم می دریم غافلیم از اینکه "زندگی چقدر کوتاه است".

هنگامیکه شادی و خوشی در کنار هم بودن را فدای رسیدن به اهداف دور و دراز مادی یا فیزیکی خود می کنیم یا لحظات خوب زندگی خود را برای لذت بردن غنیمت نمی شمریم به سادگی فراموش کرده ایم که"زندگی چقدر کوتاه است".

زندگی کوتاه است و ما نباید همانطور که برای آینده فکر، برنامه ریزی و تلاش می کنیم آنچه را اکنون در اختیار داریم از دست بدهیم.

آهنگی زیبا با صدای شهلا سرشار و بهزاد را وقتی با سرویس به سمت خونه می رفتم برایم تداعی کننده این مفهوم بود.

 

چی میشه؟ چی میدونیم؟ اینو ما نمیدونیم.
که تو دنیا هر کدوم چقدرو تا کی میمونیم؟

اما اینو میدونیم، لحظه ها در گذرن.
روز و شب کشون کشون، عمرو با خود می برن.

شاید که سرپناهمون یه سقف بی ستون باشه.
شاید که این روزای بدروزای خوبمون باشه.

اینجا آزاده نفس، نفسی تازه کنین.
با صداقت و صفاعشق و پر آوازه کنین.

پس بیا کنار هم، با صدای زیربم،
فارغ از غصه و غم، هردو باهم بخونیم. بیا با هم بخونیم،

از بهار ملک جم، از قصهقلعه بم،
از سروای باغ ارم، بیا با هم بخونیم، بیا با هم بخونیم،

غصه گذشته ها ناامیدی میآره.
نا امیدی نمیدونی چه مکافاتی داره...

چی میشه؟ چی میدونیم؟ اینو ما نمیدونیم.
که تو دنیا هر کدوم چقدرو تا کی میمونیم؟

اما اینو میدونیم، لحظه ها در گذرن.
روز و شب کشون کشون، عمرو با خود می برن.

 


 
نیایش
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

  خدایا ، آدم‌هایی مثل من، تا زمانی که گرفتار کار و زندگی و رفت ‌و آمد متداولند ، خدایی دارند هم ‌ردیف کارشان ، هم ‌ردیف همسر و فرزند و دلمشغولی‌های روزانه‌شان… خدایشان به همین اندازه است؛ ونه بیشتر. هرازگاهی به تو سری می‌زنند تا برای تداوم همان روند همیشگی، حالی بگیرند و به‌زعم خودشان جایی در دل  تو باز کنند. تو برایشان یک رفیق ساده‌ لوحی که به‌ وقت ضرورت می‌شود سرش کلاه گذارد.

 تویی که با چندرکعت نماز و با چند اصطلاح قربة‌الی‌اللهی، ما را که مثل نقل و نبات دروغ می‌گوییم، به آنانی که دروغ نمی‌گویند و از دروغ متنفرند ترجیح می‌دهی. تویی که ما را با دست و دل کجی که داریم، به آنانی  که صاف و صادقند ترجیح می‌دهی. تویی که انبانی از دوز و کلک های رایج مارا به لطف یک قطره اشک، به کوهی از پاداش و ثواب تبدیل می کنی. تویی که بود و نبودت ، تنها در محدوده ی کار و کسب ما ظهور و بروز پیدا می کند. تویی که معصومانه  از ما بندگان خویش، در آشوب و در هراسی. تویی که  از ترس شورش جاهلانه ی ما ، پا از گلیم خود فراتر نمی نهی. تویی که جرات اعتراض  نداری تا بگویی : آهای آدم های بظاهر زرنگ، شما خدای منید یا من خدای شما ؟

خدایا تا کنون هیچ مهندس و زندان سازی نتوانسته راه گریز تخیل را مسدود کند. پس چرا من خود را در این سلول تنگ محدود کنم ؟ پس با یادی از تو ، و به برش و سوز یک آه، خود را به فراز ابرها می رسانم تا از آن بالا، به تو، و به خود بنگرم .
خدایا، بیا بر سر ابرها قدم بزنیم. مگر نه این که تو آن قدر بزرگی که بنده ای غیر من نداری ؟ و من، آن قدرکوچکم که خدایی جز تو ندارم ؟ تو در یک سو بایست، و من، که هیچ در هیچم، در سوی دیگر. اما نه، مگر جا و سویی هست که تو در او نباشی ؟ پس بیا  مقابل هم بنشینیم. همان حکایت مقابل نشستن شاه و گدا !
پرسش نخست با من : چرا مرا آفریدی ؟ که بزرگی ات را نشانم دهی ؟ دیدم . اما فهم من کجا و بزرگی تو کجا ؟
خدایا اجازه می دهی چند مشت ابر بردارم و از همین بالا به داخل سلول های انفرادی پرتاب کنم ؟ برای چه ؟ که در نماز، و در دعا، و در لحظه های تلخ تنهایی، باران شوند و از چشم ما ببارند .
اجازه می دهی از همینجا به صورت ماه، و به صورت خورشید، دست بکشم ؟ می خواهم بخاطر قرن ها  رفت و آمد مودبانه شان ازآنان تشکر کنم .
خوب، ای خدای خوب، به پرسش من پاسخ نگفتی . چرا مرا آفریدی ؟ که شگفتی آفرینش عشق را ، و شیوایی  اشک را نشانم دهی ؟
خدایا اجازه می دهی دستان تو را ببوسم ؟ نه از باب این که دست تو بالاترین دست هاست ، بلکه از این روی که تو ، با سرانگشتان پروردگاری ات ، اشک های بسیاری از بندگانت را سترده ای و شکستگی عاطفی آنان را ترمیم کرده ای.

خدایا دو روز است که در سلول مجاور من ، یک جوان ، سخت ناله می کند . آیه ای را که از قرآن تو ای خدا یافته ام، برای او می خوانم . نه یک بار، که بارها. کف دستم را به دیوار مشترکمان می گذارم و می گویم : الحمدلله الذی اذهب عناالحزن ، ان ربنا لغفور شکور (سپاس خدایی را که اندوه را از ما بر گرفت. که خدای ما بسیار بخشاینده و شاکر است.)
این آیه را بارها تکرار می کنم. جوان، شگفتا که آرام می گیرد . من خود، از تکرار حریصانه ی این آیه، چه برکاتی که دریافت نکرده ام .
خدایا ، مردم ما ، اندوهگین اند ، از شادمانی ، بهره ی چندانی ندارند . مباد که اندوهی تازه تر و عمیق تر به جانشان در افتد . و غبار پریشانی ، به جمال مبارکشان بنشیند .
خدایا ، دستت را به من بده ، می خواهم آن را روی سینه ی مردم  بگذارم . آراممان کن خدا ، از پریشانی و اندوه ، از غم ، از نگرانی ، از سراسیمگی ، از بلاتکلیفی و سرگشتگی رهایمان ساز . مردمان پریشان  ، هیچ گاه راه به رشد نمی برند . خدایا ٰٰ شادمان کن . و بر دل ها و لب های ما لبخندی از تبسم نمکین خود بنشان .


 
دروغ های مادر
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:

” فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.”

و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

” بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟”

و این دومین دروغی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازای آن مبلغی دستمزد بگیرد.

شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت:

” پسرم، خسته نیستم.”

و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
تولد درسا
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

چهارم بهمن تولد درسا خانم بود. هشت سال قبل تو یه شب سرد زمستونی با مامان و مجید (دامادمون) رفتیم بیمارستان شماره 2 تهران که خواهرم عضو جدیدی رو به خونواده ما اضافه کنه. حال و هوای اون شب هنوز از یادم نرفته. وقتی تو راهروهای سرد و سنگی بیمارستان، منتظر خبری از وضعیت مادر و بچه بودیم. من بعنوان دایی، اینقدر نگرانی در وجودم احساس می‌کردم که همون شب تصمیمی گرفتم و به مامان گفتم:  "من بچه‌‌ای رو بوجود نمی‌یارم. آخه چرا باید این همه ناراحتی و نگرانی رو تحمل کرد تا آخرش یه بدبخت دیگه رو به این دنیا اضافه کنیم. من، فوقش اگه دوست داشته باشم بچه‌ای داشته باشم میرم از پرورشگاه یکی رو میارم و بزرگ می‌کنم. اینجوری حداقل یکم از بدبختی‌های یه انسان کم می‌کنم." هر چند وقتی مامان رو از دست دادم نظرم بکلی تغییر کرد.  

فاصله اولین سالگرد رفتن اجی تا هشتمین سالگرد تولد درسا فقط 4 روز بود. شاید همه بدونند که هر روز، هزاران نفر جونشون رو از دست می‌دهند و هزاران نفر برای اولین بار چشمشون رو به این دنیا باز می‌کنند. اما تصور قرار گرفتن در هر کدام از این شرایط با فاصله کم بسیار سخته. جمع شدن شادی و غم شدید در یک انسان و در فاصله‌ای کم تقریبا محاله. مگر اینکه اون از حالت نرمال خارج شده باشه. عجیبه که برای ما ایرانی‌ها و شاید شرقی‌ها بیشتر اوقات اندوه اولویتش بیشتره و وقتی غمگینیم بزرگترین شادی‌ها برامون بی‌ارزش میشه. بهمین خاطر درسا خانم در روز تولدش، وقتی می‌رفت کیک شو بگیره، اشک رو چشمهای قشنگش جاری شد و وقتی باباش از پرسید چی شده دختر گلم،‌ اینجور جوابش رو داد : "امسال اولین سالیه که عزیزم روز تولدم پیشم نیست."  هر چند بابا مجیدش و من بهش گفتیم که ناراحت نباشه و مامان حتما امشب پیشمونه ، با اینحال نمی‌دونم این حرف تونست تسکینی برای غمش باشه یا نه؟

درک غم از دست دادن یک عزیز در هر سنی و در هر شرایطی متفاوت خواهد بود. من بعد از سی‌ و پنج سال، وقتی به ناگهان در این شرایط قرار گرفتم، واقعا با درد وحشتناکی روبرو شدم که هنوز بعد از حدود پنج ماه آثارش را در خودم احساس می‌کنم. اما درسا با چیزی شبیه آن، در هشت سالگی روبرو شده است. نتایج این اتفاق در زندگی و نگرش او به زندگی مطمئنا،‌ از او انسانی با طرز فکر متفاوت بوجود خواهد آورد. شاید انسانی قوی‌تر در عین حال حساس و منطقی‌تر باشد و شاید ...


 
خوابها 2
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

هوا خیلی سرد بود و مامان داشت گریه می‌کرد، یه لحظه خاله‌هامو دیدیم دارند به سمت من میان و بعد دایی‌ها یه چیزی رو که دورش پارچه سیاه پیچیده بودند رو سرشون گرفته بودند و میاورند. با نگاهم دنبال دلیل این همه ناراحتی گشتم، ناگهان تونستم هیکل آقاجون رو تو پارچه سیاهی که روی دوش دایی‌ها بود تشخیص بدم. آره آقاجون از پیشمون رفته بود و اونها داشتند بدن بی‌جونش رو به خونه می‌آوردند.  هوا خیلی سرد بود و کسی طاقت نمی‌آورد بیرون بمونه.

با مامان و بقیه وارد خونه شدیم. آقاجون رو کنار در روی زمین گذاشتند. من رفتم کنار بخاری نشستم و پاهامو بغل کردم که بدنمو گرم کنم. به صورت هر کس نگاه می‌کردم غمم بیشتر می‌شد. همه سرهاشون پایین بود و آروم داشتند اشک می‌ریختن و هیچ کس نا نداشت حتی از جاش تکون بخوره یا حرفی بزنه. از همون گوشه اتاق آقاجون رو نگاه کردم و به نظرم اومد تکون مختصری خورد.

از جام پا شدم که برم کنار آقاجون و از نزدیک صورتش رو ببینم. خودم رو رسوندم بالا سرش و با اشتیاق نگاهش کردم. اما ناگهان سر آقاجون تکونی خورد و روش رو به سمت من برگردوند و چشمهاش رو به سختی باز کرد. دوباره امید به من برگشت و رو به همه فریاد زدم " نگاه کنید، آقاجون زنده‌ شد" و آقاجون رو غرق بوسه کردم.

میگن تعبیر زنده شدن مرده در خواب اینه که اون حالش خوبه. امیدوارم همینطور باشه و امیدوارم آقاجون به فکر ما هم باشه که مشکلات این روزها رو به خوبی پشت سر بگذاریم.


 
انگیزه
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

زندگی ما پر است از پستی‌ها و بلندی‌های بسیار و هر یک از ما برای پشت سر گذاشتن آنها و رسیدن به موفقیت، نیاز به انگیزه‌های فراوان درونی و بیرونی داریم. یکی از مهمترین انگیزه‌های درونی من تا این لحظه از زندگی، خوشحال کردن مادرم بوده و هست. شاید تا قبل از رفتنش، از اهمیت و تاثیر این انگیزه درونی در زندگی‌ام غافل بودم اما حالا می‌توانم کوچکترین نشانه‌ها را هم چه در زندگی خودم و چه در زندگی دیگران پیدا کنم. مثلا هنگام تماشانی مراسم اهدای جوایز گلدن گلاب و هنگامی که کارگردان خلاقمان اصغر فرهادی روی سن رفت تا جایزه‌ای را دریافت کند.  

When I was coming up on the stage, I was thinking what I should say here?

 I should say something about: My mother, my father, my kind wife, my daughters, my dear friends, my great crew and lovely crew. But now I just prefer to say something about my people. I think they are a truly peace loving people.

اصغر فرهادی بطور غیر مستقیم و خیلی کوتاه، از تمام کسانی که می‌خواست از آنها تشکر کند نام برد، اما اولین نفر برای او نیز مادرش بود و البته جای بسی خوشحالی داشت که پیام صلح‌طلبی و انسان دوستی مردم ایران را نیز به تمام دنیا فرستاد.


 
سالگرد اجی
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

پنج شنبه دو هفته قبل مراسم سالگرد اجی بود. یکسال شده که اونو از دست دادیم و الان به نظر می‌رسه تقریبا همه با نبودش عادت کردند. یکسال قبل در 30/10/89 اجی صبح زود از خواب پا میشه، برای خودش یه چایی دم میزاره و بعد میاد تو جایی که برای خودش داشت کنار بخاری که چرت بزنه تا بقیه از خواب پاشن و صبحونه بخوره. اما اون چرت کوتاه تبدیل میشه به یه خواب ابدی.

اجی 79 سال عمر کرد، 79 بهار، تابستون، پاییز و زمستون رو پشت سر گذاشت و هشت بچه رو به سرانجام رسوند. به خیلی‌ها محبت کرد و شاید اشتباهاتی رو هم مرتکب شد. اما امروز دیگه در میون ما (پسراش، دختراش، عروساش، داماداش و نوه‌هاش) نیست که با دیدنش احساس آرامش کنیم و اونو نشون بدیم بگیم این خانم،‌ مامان ماست، مامان بزرگ ماست. عزیز ماست. اجی ماست.

اما هر جا هست یادش با ماست.

تو مسجد، آخوند مجلس شعری خواند با این مضمون که " تنها خداست که نمی‌میرد". اما این حرف در درون من سئوالی را بوجود آورد که اگر به مدد علم و تکنولوژی بشر توانست بر مرگ غلبه کند آیا او خدا خواهد شد؟


 
تکه‌ای از یک فیلم
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیاوش

علی و رضا دو قهرمان فیلم هستند و در یک صحنه با هم وارد خانه علی شده و با مادرش روبرو می‌شوند.

رضا: سلام مادر

علی: مادر گوشاش سنگینه، نمی‌شنوه.

رضا با حرکت سر دوباره سلام می‌کند.

علی: به خودت زحمت نده، چشمهاش هم کم سو شده،‌ نمی‌بینه.

رضا: ای کاش مادر من هم زنده بود و  من  رو چشمهام می‌گذاشتمش.