آمار
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥ : توسط : سیاوش

در آخرین روزهای سال گذشته، وقتی خبر درگذشت ناگهانی علی معلم و افشین یداللهی رسانه ای شد و دریغ و افسوس بسیاری، بابت هنرمندان از دست رفته، مخصوصا آنها که در عرصه سینما فعال بودند، در فضای مجازی پخش می شد، از خود می پرسیدم واقعا چند نفر در این واپسین روزهای سال دست از جان می شویند و چند خانواده در داغ عزیزانش، رنگ عید خود را مشکی انتخاب می کنند. جستجویی کردم و سایت ثبت احوال ایران را که آمار لحظه به لحظه متولدان و فوت شدگان را در روز و سال نشان می دهد را یافتم. آدرس زیر:

http://www.sabteahval.ir/default.aspx?tabid=6835

کافیست چند لحظه زمان گذاشته و با چشمان خود ببینید چند نفر در عرض همان لحظات کوتاهی که شما به این سایت سر می زنید، در کشور به دنیا آمده یا از دنیا می روند. (البته منظور لحظه ثبت تولد و فوت در سازمان ثبت احوال است) اینکه روزانه حدود 2 تا 3 هزار نفر در کشور به دنیا آمده و حدود 1000 نفر از دنیا می روند، نشانگر این است که نباید تعجب کنید شما یا یکی از نزدیکانتان، در بین آمار فوت شدگان امروز باشید. مرگ آگاهی اصل مطلبی است که به نوعی در تمام مطالب این سایت دیده شده است و همچنان برای من انگیزه ای است برای نوشتن. در بین مطالبی که در سایت دکتر افشن یدالهی وجود دارد، مطلبی در همین راستا دیده می شود که آنرا نیز برایتان در ادامه می آورم.

شاید تفاوت چندانی بین فرد یا افرادی که دقایقی پیش از نابودی قسمت اعظمی از زمین به کام مرگ فرو می‌روند، با کسانی که لحظاتی پس از نجات یافتن از این حادثه، از دنیا می‌روند، وجود نداشته باشد؛ چون هر دوی آنها فرصتی را از دست داده‌اند؛ «فرصت حیات». این تفاوت را شاید می‌توان تنها در اعمال و رفتار آنها، پیش از لحظه خاموشی دانست.

در حقیقت مرگ هم جزیی از زندگی و همواره کنار ما است و اصلا با ما زاده می‌شود، ولی خیلی از ما، در درگیری با روزمره‌گی زندگی، این حقیقت را فراموش می‌کنیم.

نزدیک بودن مرگ به ما، در آموزه‌های دینی، معنوی و عرفانی ما نیز وجود دارد. این تفکر هرچند نباید منجر به پوچ‌گرایی شود، اما اعتقاد به این مفهوم، اینکه هر روز می‌تواند همان نقطه پایانی باشد، بی‌شک انسان را به استفاده صحیح از «فرصت حیات» و «بازنگری» در اعمال و رفتارش وامی‌دارد.

کافی است برای لحظاتی تصور کنیم این آخرین اثر، نگاه، کلام یا حرکتی است که از خود در این جهان به جا گذاشته و می‌رویم، با این تصور چگونه به اعمال، افکار و اعتقادات‌مان اندیشیده و یا با همنوعان‌مان برخورد می‌کنیم؟

 


 
پیرمرد
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ : توسط : سیاوش

بیش از یکسال می شد که پیرمرد اسیر چنگالهای سلاطون بود اما باید می ماند تا آخرین پسرش را نیز داماد کند. بعضی مواقع بهانه ای می خواهد ماندن. پشت سر گذاشتن هشتاد و خرده ای بهار، اندک اندک جذابیتهای درک این تکرار را از بین می برد، اما اگر ماموریتی برایت تعریف شده باشد، باید بمانی تا آنرا به آخر برسانی و به سرانجام رساندن زندگی خانوادگی آخرین فرزند، شاید ماموریتی چنین بود.

آخرین روز بهمن امسال حد تحمل پیرمرد در مقابل بیماری بود. او که چند سالی می شد پرستار همسر بیمارتر از خودش بود، آخرالامر زودتر از او عطای دنیا را به آن بخشید و به سرای عدم نقل مکان کرد.

خاطرات این چند سال من، از پیرمرد بلند قد طبقه بالایی که مرا تا حدی یاد آقاجون می انداخت، همیشه سرشار از زندگی و شادی بود. اما آخرین تماسی که داشتیم از همه جالبتر بود. روز قبل از فوت، چندین بار تماس گرفت تا مشکل منبع آب روی پشت بام را با من در میان بگذارد و از 100 تومنی بی صاحبی  گفت که در پشت بام دیده بود. بعد از این اتفاق، هر بار که حرفهایی که در آخرین تماس با هم داشتیم را مرور می کنم، درمورد دو چیز تعجب میکنم. اول چطور در آخرین روزها و ساعتهای زندگی اینگونه احساس مسئولیتی برای پیگیری مشکلات ساختمانمان داشت و دوم اینکه منظور از 100 تومن، 1000 ریال بود یا 100 هزار تومان؟


 
صحنه ها
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ : توسط : سیاوش

صحنه 1:

روز سه شنبه 21 دی حوالی ساعت 10 صبح، خیابانهای اطراف دانشگاه تهران، تشیع پیکر مردی 82 ساله. هاشمی رفسنجانی یکی از بازماندگان نسل اول انقلاب، پس از گذشت فراز و نشیبهای فراوان، این دنیا را ترک نمود.

 صحنه 2:

روز یکشنبه 19 دی حوالی ساعت 7 عصر، صحنه مراسم گلدن گلوب 2017 ، تقدیر از بانویی 67 ساله. مریل استریپ برای یک عمر فعالیت درخشان هنری جایزه گوی طلایی را در میان تشویق بزرگان سینما دریافت کرد و سخنرانی زیبایی در انتقاد از رفتار رئیس جمهور فعلی کاخ سفید ایراد نمود.

 صحنه 3:

روز پنج شنبه 30 دی حوالی ساعت 11:30 ، خیابان جمهوری، فروریختن ساختمانی 54 ساله. ساختمان پلاسکو بعد از 3.5 ساعت سوختن به یکباره بصورت عمودی فرو ریخت و بیش از 20 انسان را نیز با خود از بین برد.

 

 صحنه های بالا به نظر بی ارتباط با یکدیگر می آیند. اما آنچه باعث شد این سه اتفاق را در کنار هم بیاورم تاثیری بود که فضای ذهنی ام گذاشت. از قضا ترتیب برخوردم با این سه صحنه با اینکه از نظر زمانی ترتیب دیگری داشتند، به همین شکلی است که آورده شده اند بوده است (مشاهده پخش تلویزیونی با چند روز تاخیر).

آنچه در ذهنم بعد از مشاهده زیبایی و تاثیرگذاری مراسم گلدن گلوب شکل گرفت این بود که اگر در پایان هر زندگی، جشنی با شکوه همچون این مراسم برگزار می شد و همه خویشان، نزدیکان و آشنایان در آن شرکت می کردند و در فضایی پر از مهر، عشق و محبت از زحماتهای یک عمر ما تشکر می شد و در نهایت ما را به سرای دیگر بدرقه می کردند، رسیدن به آن نقطه تا این حد تلخ نبود.

با خود می گفتم چرا پایانهایی که تجربه می کنیم، چنین تلخ است و چرا نمی توان پایانی را برای همگان چه آنکه می رود و چه آنها که می مانند، شیرین کرد؟

یاد مطلبی افتادم که چند ماه قبل خوانده بودم که هنرمندی اهل کالیفرنیا پس از تحمل شرایط سخت، اینگونه مرگی خوش را برای خود فراهم آورده بود. در ادامه این مطلب را نیز خواهم آورد.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
نه به خشونت علیه زنان
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٥ : توسط : سیاوش

در محل قدیم ما، مامان چند دوست داشت. از همه نزدیکتر عصمت خانم، از اهالی یزد و کمی مسن تر و سرد و گرم کشیده تر از او و در ضمن مادر سه بچه، بعد از او آسیه خانم، از اهالی شمال ایران و تقریبا هم سن و سال او و البته مادر شوخ یک پسر و دختر، دوست دیگر پروین خانم، او هم از اهالی شمال و نسبت به دیگر دوستان جوان تر و سر زنده تر و دارای سه پسر و یک دختر و آخری خانم اشراقی، پیره زنی که با شوهرش به تنهایی زندگی می کرد و فرزندانش همگی سرو سامان یافته بود. از بین این دوستان، عصمت خانم که از نظر اخلاقی بیشترین شباهت را به مامان داشت، زنی فداکار که به غیر از خودش به همه فکر می کرد، زودتر از دیگران حدود سال 87 به دیار باقی شتافت. بعد از او مامان (90) و سال گذشته خانم اشراقی، در سن حدود 80  سالگی (حدود 7 سال پس از شوهرش) به دلیل کهولت و بیماری به رحمت خدا رفت. از این بین تنها آسیه خانم و پروین خانم، خوشبختانه هنوز سالم و سلامت هستند.

آنچه مرا واداشت که این مطالب را در ذیل این عنوان بگویم، سرنوشتی است که این زنان برای خود رقم زدند. از بین این چند دوست، عصمت خانم و مامان، بیش از همه شوهرانی سنتی داشتند و البته خود نیز زنانی با تربیت و مرامی سنتی بودند. آنها کمتر به تمایلات خود توجه داشتند و بیش از همه خود را وقف شوهر و فرزندانشان کردند و البته خیلی زود با اولین بیماری جدی، از دنیا رفتند. اما آنهایی که شوهرانی امروزی تر و مرامی مدرن تر داشتند، هم زندگی بهتری را تجربه کردند و هم عمر طولانی تر داشتند و دارند. خشونت برای این زنان البته از زمان تولد و در خانه ای که متولد شدند شروع شد و البته این خشونت تنها متوجه آنها نبود، بلکه خشونتی ذاتی محیطی بود که پرورش یافتند و در ادامه نیز تا پایان زندگی، همچنان آنچه بیش از همه موجب می شد که آنها فرسوده شوند، نوع برخورد آنها با مظاهر این خشونت بود. پذیرش شرایط و از همه مهمتر، خود را قربانی آن کردن، بود.

روز 4 یا 5 آذر، روز جهانی اطلاع رسانی برای توقف خشونت علیه زنان است اما به نظر می رسد سمت و سوی تبلیغات این روز، به جای مردان (که احتمالا عاملین این خشونت هستند)، باید آگاهی بخشی به زنان باشد تا بدانند چگونه در مقابل خشونت ذاتی محیط از خود عکس العمل نشان دهند تا آنرا تشدید نکرده و بیش از پیش به خود آسیب نزنند و گرنه مردان خود قربانیان خشونت محیط هستند و خشونت آنها نیز عکس العملی برای مقابله با خشونت محیط اطرافشان است. در نهایت به نظر می رسد راه اصلی کاهش خشونت علیه زنان، مردان، کودکان، حیوانات و .... تبدیل تدریجی فرهنگ خشونت به فرهنگ مهر و مدارا برای همه گروهها و اقشار است و بهتر بود روز جهانی آگاهی بخش توقف همه انواع خشونت بصورت همزمان تبلیغ  می گردید.


 
فردا روز دیگر است
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥ : توسط : سیاوش

پرزیدنت اوباما رئیس جمهوری متمدن آمریکا بعد از انتخابات اخیر جمله ای گفت که غم و یاس طرفداران حزب دمکرات را کمی تسکین دهد.

No matter what happens, the sun will rise in the morning

مهم نیست چه به وقوع پیوسته است، آفتاب، صبح فردا برخواهد آمد.

اینکه عده ای در اتفاقات ناگواری که برای جامعه و کشور رخ می دهد یا بطور شخصی تجربه می کنند، به گوشه گیری و انفعال تمایل پیدا می کنند، شاید عمده دلیلش این باشد که همه چیز را تمام شده فرض می کنند، در صورتیکه همیشه با برآمدن هر روز تازه اتفاقات زیادی در راه خواهد بود که همه چیز را تغییر خواهد داد و به همین دلیل است که در انتخاب بین مرگ و زندگی، در روزهای سخت همیشه تمام راههای که به زندگی منتهی می گردد از اولویت برخوردار است.  

داستانی را در تلگرام خواندم که نمونه ای کامل از فرهنگ نا امیدی و انفعال است که متاسفانه در جامعه ایرانی چنین تلقی ها و سرگذشتهایی را کم نمی بینیم. نتیجه گیری از چنین داستانهایی این است که اوضاع همیشه همینقدر عذاب آور و غیر قابل تحمل خواهد بود.

 

چادر نماز ننه

ننه چادر سفیدش را سر می‌کرد و همانطور که زانوهای پر سر و صدایش را می‌مالید می‌نشست رو به قبله‌. آنقدر کمرش درد می‌کرد که جانِ رکوع و سجود نداشت، برای همین مُهر را توی دستانِ حنا زده‌اش نگه می‌داشت و هنگام سجده آن را روی پیشانی می‌نهاد. نمازش که تمام می‌شد چشمانِ آبی‌اش نم پس می‌دادند و قطرات اشک روی گونه‌هایش جاری می‌شدند‌. هر وقت ننه گریه می‌کرد می‌ترسیدیم نکند آبی چشمانش دیگر آبی نماند. شاید به خاطر چشمهای آبی‌اش بود که اشکهایش بوی دریا می‌داد. ننه اشک می‌ریخت و صدای موج دریا می‌پیچید توی اتاق. اشک می‌ریخت و آنقدر «یا اللهُ یا الله...» می‌گفت تا هق‌هقش بلند می‌شد. انگار چشمان ننه پشت‌شان به اقیانوس گرم بود و هیچ وقت از اشک تهی نمی‌شدند. ننه اشک می‌ریخت و از خدا پسرش را طلب می‌کرد، اما دایی هیچ‌وقت نیامد، حتی استخوانهایش هم پیدا نشد. ننه دق کرد از دوری پسرش.

وقتی ننه مُرد چادرِ سفیدش به مادرم رسید. صدای الله‌اکبر که می‌پیچید میان خانه، مادر چادرِ ننه را سر می‌کرد و می‌ایستاد رو به قبله. نمازش که تمام می‌شد مفاتیحش را باز می‌کرد و دعا می‌خواند. مادر همه‌ی دعاهای مفاتیح را خوانده بود. آنقدر از چشمان آبی‌اش اشک می‌چکید که نمِ اشک‌هایش فرش‌های خانه را پوسانده بود. مادر اشک می‌ریخت و از خدا می‌خواست تا شوهرش سر به راه شود، بی‌صدا می‌گریست و همانطور که دست روی خرده شکسته‌های قلبش می‌گذاشت از بخت سیاهش گله می‌کرد. اما مادر هر چه «یا رب یا رب» گفت شوهرش سر به راه نشد و روزگار مادر را سیاه‌تر کرد. مادر دق کرد از بی‌مهری شوهرش.

مادر که مُرد چادرش رسید به شقایق. شقایق خواهرم بود. اذان که می‌زدند چادر مادر را می‌گذاشت روی صورتش و آنقدر بو می‌کشیدش که چشمانِ آبی‌اش خیس می‌شدند. شقایق نای ایستادن نداشت، مثل یک تکه گوشت افتاده بود روی تخت، رو به قبله. مرضش لاعلاج بود. چادر مادر را می‌گذاشت روی صورتش و با همان جانِ بی‌رمقش خدا را صدا می‌زد بلکه از خر شیطان پیاده شود و شفایش دهد. اما شقایق شفا نگرفت. درد کشید و مُرد. وقتی مُرد چادر مادر روی صورتش بود.

حالا چادرِ شقایق رسیده است به من. هر بار که صدای اذان توی خانه می‌پیچد چادر را می‌بندم دور گلویم و خودم را از سقف آویزان می‌کنم، رو به تمامِ جهات. اذان که تمام می‌شود صورت من کبود است و چشمانم از حدقه بیرون می‌زند. همانجا آویزان میان زمین و هوا می‌مانم تا اذان بعدی. صدای تَق‌ تقِ قبل از اذان که بلند می‌شود چادرِ شقایق از دور گلویم باز می‌شود و می‌افتم روی زمین. کمی طول می‌کشد تا جان به تنم بازگردد. با خشم، چشمان سرخم را می‌دوزم به آسمانی که از پنجره پیداست. حتی دیگر نمی‌دانم خدا را صدا بزنم یا نه. وجودم سراسر خشم می‌شود. اذان که آغاز می‌شود چادر را می‌بندم دور گلویم و... روزی سه وعده خودم را حلق آویز می‌کنم. همانطور که دست و پا می‌زنم، با نا امیدی خدا را می‌خوانم و از گوشه‌ی چشمان سُرخم قطره‌ای خون می‌چکد. برای همین است که چشمان من مثل ننه و مادر و شقایق آبی نیست. چشمان من سرخ است، سرخ‌تر از خون، سرخ‌تر از آتش، حتی سرخ‌تر از خونِ تمام آنهایی که زیر آتش و بمب و بیماری و هزار بدبختی دیگر خدا را فریاد زدند و هیچ پاسخی نشنیدند.   آه... صدای اذان می‌آید، باید چادر را بپیچم دور گلویم...


 
چرخ روزگار
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳٩٥ : توسط : سیاوش

باز چرخ روزگار چرخید و یکی از آشنایان خوبمان را از ما گرفت. سال نود و پنج هم یاد آور غم از دست دادن آزیتا خانم خواهد بود. او که مهمان نوازی و روی خوشش هر بار به ما زیبایی های زندگی را نشان می داد، اکنون در خیل رفتگان قرار دارد و فرزند برومندش، جواد عزیز و یار زندگیش، شعبان دایی را در ادامه زندگیشان در حسرت دوری از خود قرار داد.

زمانی روزگار را برای بی وفایش نفرین می کردیم که اوف بر تو ای روزگار که اینگونه عزیزانمان را همچون گل می چینی. اما این روزها از خود می پرسم آیا ما قدر آنهایی را که داریم خواهیم دانست اگر دست روزگار هر از چندگاهی اینگونه ما را به خود نیاورد؟

و همچنان به این عذاب می اندیشم که چه سخت است زندگی، وقتی تو باشی و بسیاری از آنان که دوست داری دیگر در کنارت نباشند. اینکه خوبترها زودتر رخت از این دنیا بر می بندد، شاید پاداشی است بر خوبی شان که کمتر رنج از دست دادن عزیزانشان را تحمل کنند.

اما باز می نگرم که زندگی از هر جهت همچنان خسران است، چه باشی و رنج نبودن دیگران را تحمل کنی یا زود بروی و از دیدنیهای زیادی محروم گردی. باری همچنان اگر از منظری فرای احوال شخصی به آمدنها و رفتنها بنگری، ممکن است دست تقدیری ناظر بر تمام اتفاقات زندگی را نیز ببنیم. تقدیری محکوم و محتوم که اگر سئوالی از چرایی آن نیز بکنیم، پاسخی نمی گیریم. پس آنچه در نهایت از تمام پرسشها نصیبمان می گردد، چیزی نخواهد بود جزء سرگشتگی و فرضیاتی چون افسانه سزیف که امیدها را برای ادامه زندگی باقی نگه دارد.

آری با کمال تاسف چیزی نمی توان گفت که درمانی باشد بر این درد، آنچه در حد مقدورات است، آرزویی برای آرامش روح عزیز درگذشته مان، طلب صبر برای بازماندگان و البته در حد امکان، حضور در کنارشان تا تسلایی بر غم هایشان باشیم، خواهد بود. امید است که روی دیگر زندگی زودتر به آقا جواد عزیز رو نماید.


 
سالگردی دیگر
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : سیاوش

شهریورها هوای شمال معمولا مطبوع است. امسال پنجمین سالی بود که حوالی 19 شهریور خود را به لنگرود رساندیم تا در کنار چند سنگ که نشانه ای از مادر، عزیز و آقاجون هستند، بستگان مادری که همگی یاد و خاطره ای از آن عزیزان را با خود دارند و در شهر، خیابان، کوچه، خانه و آب و هوایی که همگی یادآور تک تک لحظات حضور آنهاست، ساعتهایی را سر کنیم.

قرار بود مراسم را امسال روز 18 شهریور که پنج شنبه بود برگزار کنیم. روزهای قبل از این روز باران سیل آسایی در کل خطه گیلان آمده بود و خوشبختانه از همانروز آفتاب مطبوعی تابیدن گرفت و ابرهای در هم تنیده را از لنگرود دور کرد. شانس با ما یار بود که دور همی در بهترین شرایط برگزار گردد و اکثر کسانی که هر سال با ما بودند نیز در کنارمان باشند.

بعد از مراسمی که در وادی داشتیم، به پیشنهاد خاله بزرگ، جشن تولدی نیز برگزار شد. جشن تولدی برای کوچکترین عضو خانواده بزرگ (علی کوچولو) در خانه ای قدیمی که زمانی متعلق به عزیز و آقاجون بود. ما از این تولد بواسطه اتفاقی که برای مادرم افتاده بود، چند سالی غفلت کرده بویم و اینبار فرصتی شد تا آنرا جبران کنیم. هر چند اتفاقاتی که برای پدر علی کوچولو اخیرا افتاده بود و گرفتاریهای مالی اش، ذهن همه را درگیر خود می کرد که نکند میزبانان از این ابتکار استقبال نکنند و خود را مهیای برگزاری چنین جشنی ندانند.

با تمام اگر و اماها و بر خلاف انتظار، این دورهمی به طرز عجیبی به خوبی برگزار شد. نمی دانم حال خود را در آن شب خاص، وقتی اشخاصی که روزهایی زیادی بود به دلایل مختلف، دلخوری هایی از هم داشتند، درکنار هم قرار گرفتند و فضای شاد و دلچسبی بوجود آوردند را چگونه وصف نمایم. اما به نظرم تنها دلیل این اتفاق خوب، وجود خاطرات شیرینی بود که همگی از ساکنین پیشین آن خانه داشتیم، آنهایی که شاید وجود فیزیکی نداشتند اما آن شب انرژی روحی اشان ازطریق در و دیوارهای آشنا، در وجود همه ما تزریق شد و باعث شد رشته های احساسی جدیدی بینمان ایجاد شده و  سردی های دلخوری های گاه و بی گاهمان به گرمایی مطبوع و لذت بخش تبدیل گردد.    

خلاصه اینکه:

خاطر خوبان باز نقشی آفرید          تا بگیرد زندگی رنگ دگر


 
کنکور
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥ : توسط : سیاوش

کنکور یکی از گذر گاههای زندگی جوانان ایران در نیم قرن اخیر بوده است. همه ما خاطره‌ای از دوران کنکور داریم، مخصوصا برای ورود به دانشگاه در دوره کارشناسی. در ماهی که گذشت نتایج اولیه کنکور سراسر سال 95 که به روایتی 46 دوره آن محسوب می‌شد، اعلام شد.  دو برادرزاده‌ای دوقلوی مامان نیز امسال کنکوری بودند و امتحانی را دادند که بیش از هر چیز دیگری در زندگی خود برای موفق شدن در آن تلاش کرده بودند. نتیجه البته چندان دلچسب نبود، اما فشاری که در یکسال گذشته این دو دختر از نظر فکری، جسمی، احساسی و روانی تحمل کردند، مرا به صرافت نوشتن این پست انداخت.

یادم می‌آید سال 73 که درگیر کلاسهای سال چهارم دبیرستان، امتحانات نهایی و بازیگوشی‌های جوانانه بودیم و همان سال نیز باید در کنکور ریاضی شرکت می‌کردیم. من چون در دبیرستانی تحصیل کرده بودم که به نوعی جزء بهترین دبیرستانهای پایتخت محسوب می‌شد، اعتماد به نفس زیادی داشتم که بدون مطالعه زیاد وارد این مسابقه کشوری شدم. نتیجه روش  آمادگی من در آن سال که بدون هیچ راهنما یا مشورتی بود، این شد که سر جلسه در نا آماده‌ترین شرایط روحی و فکری برای امتحان بودم. وقتی نتایج کنکور اعلام شد و رتبه حدود 7200 ام مشخص شد و اطلاع از رتبه‌های خیلی خوب بقیه دوستانم، تازه فهمیدم چقدر خوش‌خیال بوده و این آزمون را چه ساده گرفته بودم.

سال 55 پدر و مادرم عامی و به تبع بی‌اطلاعم، قطعا به توصیه یکی از آشنایان آینده نگرم، وقتی من در روزهای اول مهرماه (هنوز نمی‌دانم کدام روز و البته اهمیتی هم به آن نمی‌دهم) بدنیا آمدم، تاریخ تولد شناسنامه‌ایم را به جای تاریخ واقعی، 30 شهریور ثبت کردند و به همین دلیل 1 مهر سال 61،  شش سال شمسی من تمام شده بود (طبق شناسنامه نیمه اولی بودم) و من وارد هفتمین سال از زندگی خود می‌شدم  و بنابراین اجازه داشت که وارد اول دبستان شوم و  نهایتا به همین دلیل وقتی سال 73 در سال چهارم دبیرستان درس خود را به پایان بردم، قبل از اعزام به اجباری یکسال وقت داشتم تا مجددا شانس خود را در این آزمون سراسری بیازمایم.  شانسی که بسیاری از دوستان نزدیکم از آن بی‌بهره بودند و به همین سادگی یا قید درس خواندن را زدند یا اینکه سال بعد با حداقل زمان در کنکور شرکت کرده و رتبه مناسبی بدست نیاوردند.

یکسال پشت کنکور ماندن برای من خیلی سریع گذشت، اما این یکسال چون تنها کاری که داشتم فقط خواندن برای کنکور بود، موجب شد که با آرامش و تمرکز بیشتری پیش بروم و اینبار جلسه امتحان عرصه بهترین شرایطم برای آزمودن اطلاعات و توانایی تست زنی ‌ام بود و خوشبختانه رتبه کنکورم 700 درصد بهتر شد و این شد که امکان انتخابهای بهتری برای ادامه تحصیل داشته باشم و شاید به همین دلیل اینگونه زندگی کرده ام که تا کنون می‌کنم.

یکسال قبل از کنکور سال 73 من دید بسیار بهتری نسبت به آینده و زندگی داشتم. جوان 17 ساله آنروزها با خود می‌گفت چرا همه باید در کنکور شرکت کنند؟ مگر همه باید برای موفق شدن در زندگی درس بخوانند؟ چرا من بهترین سالهای زندگی‌ام را صرف یاد گرفتن کاری نکنم که بعدها می‌خواهم از آن زندگی خود را بگذرانم؟ و چراهای دیگر از آن جهت که این اصل را بر خود مسلم می‌دانستم قرار نیست من یکبار زندگی خود را همانند بقیه بگذرانم و گوسفندوار به دنبال گله‌ای بروم که نمی‌دانم به کجا می‌رود. این که با چه استدلالی بعدها نظر خود را به شرکت در کنکور تغییر دادم را احتمالا بتوانید حدس بزنید. اما هنوز وقتی شرایط دختر‌دایی‌ها خوبم را می‌بینم که بهترین سالهای زندگی خود را نمی‌دانند به چه دلیل باید هر روز بیش از 12 ساعت روی کتاب بگذرانند، همچنان به نظرات آن جوان 17 ساله  آفرین می‌فرستم. شاید آن سئوالات از روی خامی بود اما چراهایی است که همکنون گریبان بسیاری از پدر و مادرها و مسئولین را گرفته است.


 
باخت پشت باخت
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٥ : توسط : سیاوش

بنا بر روایت پسر آقای عباس کیارستمی، کارگردان بزرگ سینمای ایران، او از روند مداوایش در بیمارستان "جم"  اینگونه یاد می‌کند: "باخت پشت باخت"

خبر فوت عباس خان کیارستمی برای تمام دوستداران هنر، مخصوصا سینما با افسوس و ناراحتی همراه بود. من که او را پس از تماشای فیلم "زیر درختان زیتون" در سالن اصلی سینما "عصر جدید" از حدود سال 74 به عنوان کارگردانی صاحب سبک و با آثاری ساده و صمیمی تحسین می‌کردم و دوست داشتم. از شنیدن خبر‌ بسیار ناراحت و شوک شدم و از آن به بعد سعی کردم همه اخبار مربوط به دلایل مرگ را به دقت دنبال کنم.

یک روز بعد، وقتی خبرهایی تلگرامی در مورد گلایه‌ها و شکایاتی که دوستان و نزدیکان استاد کیارستمی عزیز، از روند درمان را خواندم که به نوعی بی‌توجهی، سهل‌انگاری و گنده دماغی پزشک ایشان به نام دکتر "میر" را عامل اصلی خراب شدن حال ایشان و در نهایت فوتشان می‌دانستند، یاد خاطرات بیمارستان مادرم افتادم. علی الخصوص وقتی گزیده زیر را از نامه متنسب به "حاج آقا کربلایی سید ناصر نقویان مشهدی" در کنار مطالب دیگر خواندم. هر چند این مطلب به نظر منبع موثقی ندارد، اما به نظرم حقایقی در آن وجود دارد.

بگویم که بی اختیار به یاد مرگ پدر عزیزم افتادم که روزهای آخر زندگیش را در بیمارستان رجایی کرج گذراند. پدر نازنینم در میان نکبت و کثافت بستری بود و بدلیل وضعیت وخیمش اجازه جابجاییش را نمیدادند. چهار ساعت در محوطه حیاط بیمارستان رجایی ایستادم. وقتی دکتر بیرون آمد، سلام دادم که اصلا جواب نداد. از حال پدرم پرسیدم، از کنارم بدون جواب گذشت و به سمت ساختمان اصلی بیمارستان تند قدم زد.

مجبور شدم در حال سوال از او کنارش مثل یک پادو بدوم. گفت غروب بیا مطب در چهارراه طالقانی. گفتم چشم. غروب رفتم مطب دکتر و به منشی گفتم. گفت باید ویزیت بدهید که البته دادم و بعد هم زیر میزی به خود دکتر دادم، یعنی خودش خواست و آخر هم به علت سهل انگاری کادر پزشکی، پدر نازنینم  فوت شد و پزشکی قانونی هم آن را علیرغم شکایت من و اسناد انکار ناپذیر، نادیده گرفت.

 روزهای اولی که مامان در بیمارستان آتیه بستری شد، دربه در دنبال خانم دکتری بودم که پرونده مامان زیر دستش بود. حدود ظهر بالاخره خانم دکتر بالای سر مامان حاضر شد و نگاه سریعی به کارتابل کنار تخت انداخت، چیزی روی آن نوشت و با سرعت از اتاق خارج شد. من که از این سرعت عمل در عجب بودم، به دنبالش راه افتادم تا بفهمم اوضاع مامان چگونه است. صدا کردم : "ببخشید خانم دکتر" اما مکث یا جوابی ندیدم. خانم دکتر  به نظر می‌رسد چیزی نشنید و با سرعت به سمت آسانسور رفت و کنار در چند لحظه ایستاد. تا بفهمم چی شده و خود را به او برسانم، بیخیال آسانسور شد و  به سمت پله‌ها راه افتاد. در طبقه دوم بودیم و بنابراین خیلی نیاز به آسانسور نبود. اینبار من خود را جمع و جور کردم و با سرعت بیشتری به دنبال خانم دکتر در پله‌ها افتادم و همانطور که سعی می‌کردم خدای نکرده به ایشان برخورد نکنم، سریع پرسیم: "ببخشید می‌خواستم ببینم حال مادرم چطوره؟ "  اینبار مثل اینکه خانم دکتر شنید. گفت : "خوب نیست، چرا اینقدر دیر آوردینش بیمارستان"  من در آن وضعیت نمی‌دانستم از کجا شروع کنم و توضیح دهم. اما بالاخره شروع به گفتن داستان کردم و همچنان سریع دنبال خانم دکتر بودم که به نظر می‌رسید سرعتش بیشتر هم شده و همینطور دو طبقه را طی کردیم، از در بیمارستان آتیه خارج و وارد خیابان شدیم. در خیابان بودیم که توضیحات خیلی خلاصه‌ام تمام شد و خانم دکتر هم فقط فرمودند " اوضاع وخیم است و فقط بروید دعا کنید" و تا بتوانم سئوال دیگری بپرسم ایشان سوار خودروی شاسی بلند خود شدند و رفتند.

از آنروز چندین بار دیگر با این خانم دکتر محترم صحبت کردم تا از او توضیح بیشتری بخواهم و اگر لازمست با دکترهای دیگری نیز مشورت کنم، اما ایشان بر خلاف ناامیدی روزهای اول،‌ ما را خاطر جمع نمودند که " اوضاع رو به بهبودی است و بزودی حال مادرخوب می‌شود" و هر وقت توضیح بیشتری در مورد علائم و دیگر مشکلات خواستم، جواب ایشان در این حد "نگران نباشید، کارم را خوب بلدم" بود. این شد تا روز آخر، وقتی باید برای امضاء برگ فوت مامان، او را می‌دیدم. چهره اشک آلود و غمناکش را زیر اشکهای خودم می‌دیدم که با صدای خفه‌ای می‌گفت " نمی‌دونم چرا اینجوری شد. دیشب تا صبح خوابم نبرد." و در پاسخ سئوالات مکرر من "که پس چی شد آن حرفها که نگران قلب و ... نباشید "  جواب این بود که " شما حق دارید درخواست بررسی بدهید".

خلاصه اینکه داستان این بیمارستانهای با کلاس و بی‌کلاس و دکترهایی که از بس دنبال پولهای کلان هستند و توقعات بالا دارند، خود را جای خدا می‌دانند و نه اعتنایی به نگرانی‌های همراهان مریض می‌کنند و نه تمرکز و دقتی بر روی وضعیت بیمار دارند، همچنان ادامه دارد و از میان هزاران مریض ناشناس که مطمئنا حرفشان جایی خریدار ندارد، مواردی نیز همچون شرایط استاد پیش می‌آید که موضوع رسانه‌ای می‌گردد. شنیده‌ام که کیومرث پور‌احمد تصمیم به ساختن فیلمی در این رابطه نیز گرفته است.

از آنروز البته شنیدن اظهار نظرهای مختلف در اینمورد که چرا این دکترهای پر مدعا نتوانستند جان کارگردان بزرگی مانند کیارستمی نجات دهند،‌ افکار مختلفی را به ذهنم وارد کرد. از یک طرف از خود پرسیدم " آیا واقعا ارزش جان یک کارگردان  بزرگ از ارزش جان یک کارگر ساده یا یک زن خانه‌دار بیشتر است؟" "آیا وقتی در جامعه سرمایه محور ما، همه اقشار و افراد به دنبال پول بیشتر هستند، درست است که از پزشکان برای این روحیه همه‌گیر و استفاده از هر راهی برای بدست آوردن پول بیشتر انتقاد کنیم؟" "آیا واقعا اشتباه یک پزشک به عنوان یک انسان با اشتباه یک داور فوتبال، مهندس یا کارمند ساده شهر‌داری و .... تفاوت دارد؟" پرداختن به هر کدام از این سئوالها نیاز به طرح مقدمات و فرضیات بسیاری دارد و در مجال این مطلب نیست. اما این فکر را به ذهن متبادر می‌کند که ما در تمام زمینه‌ها نیاز به برنامه‌ای مانند نود 90 داریم تا صادقانه به بررسی مشکلات و نظرات مختلف بپردازد و اینگونه ذهن جامعه را نسبت به بسیاری مسائل روشن کند.


 
قضاوت
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : سیاوش

حبیب هم به سرای دیگر شتافت. او که در جوانی مادرش را از دست داد، در کهنسالی نتوانست از خاک خود جدا بماند، سختی‌ها را به جان خرید و به وطنش برگشت. گروهی می‌پرسند، چرا او چنین اشتباهی کرد و به ایران برگشت که چنین عاقبتی نصبیش شود؟ و مثل خیل دیگر هنرمندان، شهرت و راحتی زندگی در غربت را به گوشه گمنامی و بی‌حرمتی در وطن ترجیح نداد؟

در دنیای مدرن آنچه تمام انسانهای متفاوت به تکرار و روشهای مختلف بیان می‌کنند، این است که "بیاید یکدیگر را قضاوت نکنیم" قضاوت کردن و بیان نظرات شخصی بدون توجه به شرایطی که هر فرد در آن قرار دارد بنظر کار ساده‌ای است که ما آنرا حق مسلم خود می‌دانیم غافل از اینکه وقتی تنها از دید خود به ارزیابی رفتار دیگران می‌نشینیم به هزار و یک دلیل، شرایط بروز اشتباه و رنجش دیگران را بوجود می‌آوریم.

هر کدام از ما در طول زندگی تغییرات زیادی می‌کنیم و با گذشت روزها و سالها پی می‌بریم، در گذشته چه اشتباهاتی داشته‌ایم اما نکته‌ای که ممکن از آن غافل باشیم این است که ما قبلا آدم دیگر و در شرایط روحی و فکری متفاوتی بودیم و تصمیمات گذشته‌امان برآیند آن کسی بوده که در گذشته بودیم. با این دیدگاه هر چند این نتیجه‌گیری درست است که از گذشته عبرت بگیریم تا در آینده بهتر شویم اما سرزنش کردن خود یا سرزنش شنیدن از دیگران به دلیل تصمیمات گذشته درست نیست چون اگر ما در گذشته هم همین تجربه و دانش امروز را داشتیم قطعا چنین تصمیماتی را نمی‌گرفتیم.

هر چند دیدگاه بالا راه را بر نسبی‌گرایی باز می‌کند و این چیزی نیست که کسی بپسندد و بطور معمول دانشمندان علوم اجتماعی و علمای دینی علاقه دارند حکمهای قطعی در مورد اینکه چه کاری درست و چه کاری درست نیست ارائه کنند.  هدف من این نیست بگوییم در هیچ جایگاهی نباید قضاوت کرد.

نقد و انتقاد سازنده که هر کس برای خود و برخی برای کارهای دیگران انجام می‌دهند، مطمئنا تنها راه پیشرفت هر فرد و یک جامعه است. اما نقدهای بدون در نظر گرفتن اولویتهای انسانی و بشری مطمئنا تنها موجب آسیب بیشتر می‌گردد. اگر کسی را قضاوت می‌کنیم لازمست اصولی را رعایت کنیم. از عجله بپرهیزیم، آنقدر تند نگوییم که دیگر جای برگشتن از حرف اشتباهی که زدیم را نداشته باشیم و حفظ آبرو، احترام و روابط صمیمی را مقدم بر هر حرف راستی بدانیم.  

البته گفتن این حرفها و توصیه‌ها، خیلی خیلی ساده‌تر از عمل کردن به آن است و من نیز گاه گاهی از قضاوتهای عجولانه، تند و مخرب برحذر نبودم. اما با اینحال همینکه سعی کنیم آدم معتدلتری در همه چیز حتی انتقاد کردن باشیم،‌ راه را برای رسیدن به فضایی با تحمل و تساهل بیشتر باز می‌کند. بسا نقدهای خوب از هزار تعریف پوچ برای ما مفیدتر باشد.

این مطلب با یادی از هنرمند خوبمان حبیب محبیان شروع شد و آنرا با ترانه‌ای که به یاد مادر و همسر اولش سروده است خاتمه می‌دهم.

یادش گرامی و روحش شاد.

همیشه نگاهم، به راهت میشینه،

برا رفتن تو، تبِ آخرینه.

برا رفتن تو، تبِ آخرینه.

 

براهی که رفتی، اگر سرنوشته،

هنوز اسم خوبت، رو قلبم نوشته.

هنوز اسم خوبت، رو قلبم نوشته.


بهارم، تو بودی.

تبارم، تو بودی.

کتاب دلم را, تو با عشق سرودی.

 

گناهم، تو بودی.

ثوابم، تو بودی.

به من هر چه دادی, دلم را ربودی.


 
← صفحه بعد